ف ی ل م

از نگاه یک بینندهء عام

یک جنایتکار دوست داشتنی

دشمنان مردم (Puplic Enemies)

کارگردان: مایکل مان
نویسنده: رونان بنت ، مایکل مان ، ان بیدرمن
بازیگران: جانی دپ، کریستین بیل، ماریون کوتیلارد، استفان گراهام

ژانر: بیوگرافی، تاریخی، تریلر، جنایی
محصول سال: 2009

تگ لاین: خطرناکترین فرد تحت تعقیب آمریکا

جان دیلینجر یکی از عجیب ترین انسانهایی است که تاریخ جرم و جنایت به خود دیده. او که تخصصش سرقت از بانک بود، چنان رعب و وحشتی در اواخر دهه 20 و اوایل دهه 30 در آمریکا ایجاد کرده بود که حتی بر روی اقتصاد آمریکا نیز تاثیر گذاشته بود. داستان زندگی این تبهکار دستمایهء ساخت فیلمی شده است که میخواهیم در موردش صحبت کنیم.

مایکل مان کارگردان توانایی است که بیشتر در ذهن ما با سه فیلم علی (Ali) با بازی وی اسمیت و جیمی فاکس ، حرارت (Heat) با بازی اسطوره های بازیگری، آل پاچینو و رابرت دنیرو، و وثیقه (Collateral) با بازی تام کروز و جیمی فاکس ثبت شده است. آخرین فیلم او، میامی وایس (Miami Vice) محصول سال 2006 با بازی کالین فارل و جیمی فاکس اثر قابل قبولی در ژانر اکشن بشمار می رود. اینبار او برای بار سوم بیوگرافی یک فرد را موضوع ساخت فیلم قرار داده است. اولین بار در سال 1999 داستان زندگی جفری ویگاند (فردی که اسرار صنعت تمباکو را در آمریکا فاش نمود) را در فیلم محرم راز (The Insider) به تصویر کشید و برای بار دوم در فیلم علی به زندگی محمد علی کلی پرداخت. و اینبار هم داستان زندگی و جنایتهای جان دیلینجر، یکی از بزرگترین تبهکاران تاریخ آمریکا.

در ویکیپدیا می خوانیم : ابتدا قرار بود تا فیلم به صورت تلویزیونی و با بازی دی کاپریو آغاز شود اما به دلیل خلل در انجام پروژه و تعویق سه ساله ی آن، سرانجام با جدا شدن دی کاپریو و پیوستن جانی دپ، مایکل مان مصمم به ساخت این فیلم سینمایی شد. همچنین ماریون کوتیارد به دلیل اعتصاب جمعی نویسندگان هالییوودی و در زمان توقف پروژه ی ساخت فیلم "9 نه" به تیم مایکل مان پیوست تا در این فرصت فیلمی را به نام خود ثبت کرده باشد. جان دیلینجر واقعی در فاصله میان مه ۱۹۳۳ تا ژوئیه ۱۹۳۴ از ده‌ها بانک سرقت کرد و نزدیک به ۳۰۰ هزار دلار ربود که معادل پنج میلیون دلار امروز است.این فیلم نسبت به فیلم‌های دیگر مایکل مان این برتری را دارد که با دوربین‌هایی دیجیتال با لنزی بسیار حساس فیلمبرداری شده‌است.

دشمنان مردم فیلم خوبی ست. از آن دست فیلمهای خوب که خوب بودنش انکار ناپذیر است. فیلمی خوش ساخت با بازیهای روان و کارگردانی حرفه ای و صد البته داستانی جذاب. البته فیلمهای گانگستری، با آن کلاه ها و کت و شلوار تمیز، با آن سیستم مردسالارانه و نگاه به زن به شکل یک کالا، با آن خشونت های عادی و روزمره، همه و همه جذابیت خاص و منحصر بفرد خود را دارند که شاید در هیچ نوع فیلم دیگری قابل دسترسی نباشد.

در دشمنان مردم ما قرار است داستان یک جنایتکار را که در گذشته برای چند سالی بصورت کابوس آمریکا درامده بود را شاهد باشیم. اما از این انسان شرور خبری نیست!. ما با یک دیلینجر دوست داشتنی، که به پول مردم کار ندارد، که مستقیم آدم نمی کشد، که به زنها احترام می گذارد، که حرفهای بامزه و جذاب می زند، که بسیار به دوستانش اهمیت می دهد و در کل بسیار آدم خوب و مقبولی است سر و کار داریم. جانی دپ اینبار از نقشهای معروفش فاصله گرفته است. نه از سادگی ویلی ونکا (چارلی و کارخانه شکلات سازی) و ادوارد دست قیچی خبری است، نه از فضای فانتزی سوئینی تاد و جک گنجشکه (دزدان دریایی کارائیب) !!. اینبار جانی دپ را در اقتدار کامل می بینیم. اقتدار در مقابل کریستین بیل که تقریبا همیشه نقش انسانهای مقتدر را بازی کرده است. اینبار ما کریستین بیل را بسیار کمرنگ، کم تاثیر، بدون استفاده از هنر بازیگری اش می بینیم. بهتر بگویم، ما اصلا کریستین بیل را نمی بینیم!. همین حاشیه بودن کریستین بیل باعث درخشیدن بیش از حد جانی دپ شده باشد. انگار فقط یدک کشیدن نام کریستین بیل در فهرست بازیگران برای عوامل آن کافی بود، وگرنه می شد از هنر او بهترین استفاده را نمود.

همانطور که گفتم چهره تصویر شده از این جنایتکار بسیار جالب است. به یاد فیلم گنگستر آمریکایی (American Gangster) به کارگردانی ریدلی اسکات و بازی دنزل واشنگن در نقش فرانک لوکاس افتادم. فرانک لوکاس هم از گانگسترهای معروف آمریکایی است که مدتها وحشت را در دل آمریکایی ها انداخته بود و از او با عنوان سلطان مواد مخدر یاد می شود. در فیلم چندان چهرهء منفی او را نمی بینیم ، هر چند تاکیدی بر خوب بودن آن نیز وجود ندارد. اما لوکاس تفاوت بزرگی با دیلینجر دارد و آن این است که لوکاس دوره محکومیت خود را گذراند ، توبه کرد و همچنان نیز زنده است. دیلینجر در انتهای جرم و جنایتش توسط پلیس کشته شد. توبه هم نکرد !!!. اما مثبت نشان دادن این شخصیت و اسطوره سازی از آن مطمئنا علتی داشت که من متوجه آن نشدم. اوج این مسئله را می توان در رفتار با زنها مشاهده کرد. دیلینجر را در نظر بگیرید که از بانک سرقت می کند، چند نفر را گروگان می گیرد و در حال جنگ با پلیس، پالتو خود را بر روی دوش زن گروگان که از سرما می لرزد می اندازد. در آن طرف مقایسه کنید این مسئله را با رفتار پلیس با دوست دختر دیلینجر که او را بی گناه و بی دلیل به باد کتک می گیرند و شکنجه اش می دهند.

زیباترین صحنهء فیلم آنجاست که دیلینجر وارد اداره پلیس و همان مرکزی که برای دستگیری او تشکیل شده است می شود. عکسهای خود و دوستانش را روی دیوار می بیند، گشتی در سالن می زند، حتی از پلیسهایی که از رادیو یک مسابقه ورزشی را دنبال می کنند نتیجهء بازی را می پرسد!. در این سکانس شما در برابر قدرت، ذکاوت و جسارت دیلینجر سر تعظیم فرود می آورید!.

دشمنان مردم از آن فیلمهایی ست که خیلی بهتر از آن را در تاریخ سینما می توانید پیدا کنید. اما این فیلم را باید دید !!. چون بیشتر از آنکه فیلم خوب باشد، دیدنی ست.

بد نیست بدانید که:

1 - در این فیلم استفان گراهام (قبلا از او فیلم سگدانی را اینجا معرفی کرده ام) در نقش نلسون بیبی فیس ظاهر شده است. همچنین لیلی سوبیسکی (قبلا از او فیلم قطار شب را اینجا معرفی کرده ام) در یک نقش فرعی (پلی همیلتون) حضور داشته است. جوانی ریبسکی (او را با نقش فرنک، برادر فیبی، در سریال فرندز می شناسیم) ایفای نقش الوین کارپیس را عهده دار است ، چنینگ تاتم (همان رقاص معروف در فیلم Step Up) نیز در یک صحنه کوتاه به جای پریتی بوی فلوید بازی کرده است.

2 - شما در ابتدای فیلم شاهد کشته شدن پریتی بوی فلوید هستید. در صورتیکه در واقعیت او سه ماه بعد از کشته شدن دیلینجر به قتل رسید.

3 - سکانس ورود دیلینجر به ادامه پلیس در واقعیت رخ نداده است.

4 - آنا سیج، همان زنی که به خاطر اقامت در آمریکا به دیلینجر خیانت کرد، جایزه 5هزار دلاری را دریافت نمود. اما 21 ماه بعد به رومانی بازگردانده شد.

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها : public enemies ، biography ، crime ، thriller

به چه چیز تو دل ببندم ؟

خون: آخرین خون آشام (Blood: The Last Vampire)

کارگردان: کریس ناهون
نویسنده: کریس جو ، بر اساس شخصیت پردازی کنجی کامیاما و کاتسویا ترادا
بازیگران: جیانا جون ، الیسون میلر

ژانر: اکشن ، ترسناک ، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: جایی که شرارت ظهور کند، او شکار خواهد کرد.

من علاقهء عجیبی به کاراکترهای خون آشام (Vampire) و گرگینه (Werewolf) در سینما دارم. به همین دلیل تا آنجا که بتوانم تمامی فیلمهای مرتبط با این شخصیتها را می بینم و "خون: آخرین خون آشام" نیز از این قاعده مستثنی نیست. به جرات فیلمهایی نظیر مصاحبه با خون آشام و دراکولا برام استوکر از بهترین فیلمهای زندگی من هستند.

اینکه چگونه شخصیت اروپایی دراکولا وارد ژاپن شده است بر میگردد به تاثیر پذیر شدید آنها از جریانات موجود در جهان. ژاپنیها بنظر می رسد هر چه در فرهنگ ملل مختلف دنیا وجود دارد را جذب می کنند ، لوکالیزه می کنند ، و به مالکیت خود در می آورند. صنعت انیمیشن سازی آنها نیز ابزاری برای همین تملک و حتی انتشار این فرهنگ جذب شده است. حال خون: آخرین خون آشام، انیمیشن تحسین شدهء هیرویوکی کیتاکوبو محصول سال 2000، پایه و اساس ساخت فیلمی توسط کریس ناهون شده است.

ناهون کارگردان خاصی نیست!. شاید تنها اثر کمی شناخته شدهء او بوسه اژدها (Kiss of the Dragon) محصول سال 2001 با بازی جت لی و فیلنامهء لوک بسون باشد. اما بازسازی یک انیمیشن موفق ژاپنی کمی جسارت می خواهد. من کارتون سال 2001 را ندیده ام و نمیدانم که چقدر فیلم به آن وفادار بوده است. اما بحث بر سر خون آشام است! ومپایر!. همه ما او را می شناسیم. موجودی انسان نما که عمر جاوید دارد و از خون تازهء انسانها (و اگر مجبور شود حیوانات) تغذیه می کند. آن هم از گاز گرفتن گردن قربانی با دندانهای نیش که از حالت طبیعی بلندتر است. در تابوت می خوابد و هیچ چیز به جز بریده شدن سر، یا زدن یک میخ مخصوص در قلبش، یا در بعضی شرایط صلیب و صد البته نور آفتاب جلودارش نیست. اینها تمام چیزهایی است که فیلمهای برتر این ژانر به ما آموزش داده اند و شخصیت ومپایر در ذهن ما بر همین اساس شکل گرفته است.

اما دراین فیلم هر آنچه که شما می دانید وارونه جلوه می کند. و صد البته از ظرافت و زیبایی شخصیت پردازی این موجود اسرار آمیز نیز خبری نیست. خون آشامهای اینجا یک بار هم خون نمی نوشند، در آفتاب راه می روند، پرنده می شوند و پرواز می کنند و حتی به شکل گرگینه در می آیند. پس ما در این فیلم با تعریف جدیدی از ومپایر مواجه خواهیم بود. داستان بر اساس کینهء قهرمانی به اسم سایا (با بازی جیانا جون) می باشد که چند صد سال پیش پدرش توسط قویترین و مسن ترین ومپایر، اونیگن (با بازی کویوکی) کشته شده است. در این راه و برای رسیدن به اونیگن با تیمی که هدفش نابودی خون آشام ها است همکاری می کند. دختر یک ژنرال آمریکایی به اسم آلیس (با بازی الیسون میلر) ناخواسته وارد ماجرا و همراه سایا می شود، و باقی قضایا !.

در این فیلم چند صحنهء اکشن شلوغ می بینیم، مقداری جلوه های ویژه و کمی هم تعقیب و گریز. صحنه های اکشن فیلم چندان چنگی به دل نمی زنند، البته سکانس جنگ کاتو (استاد سایا با بازی یاسواکی کوراتا) به نسبت قابل توجه است. جلوه های ویژه فیلم ابتدای و در بعضی موارد مضحک و خنده دار است ، و تنها صحنه تعقیب و گریز درست مانند فیلم دنیای مردگان (Underground) ساخته شده است. کاراکتر آلیس به اندازه کافی می تواند شما را از این فیلم متنفر کند !. رفتار توجیه ناپذیر او و شخصیت پردازی زائدش با بازی بد الیسون میلر همراه شده و یک کاراکتر رو اعصاب را عرضه می کند !!. حتی بازی جیانا جون در نقش سایا، دختری خون آشام و شمشیرزن، به قدری ناشیانه است که شما متقاعد می شوید انتخاب او برای این نقش تنها بخاطر شباهتش به شخصیت کارتونی سایا است !!. حرکات او به قدری کند و آهسته است که حتی زاویه دوربین و تدوین نیز نی تواند آن را پوشش دهد.

این فیلم کمکی به ارضای میل شدیدم به دیدن فیلمهای ومپایر نکرد !!. احتمالا مجبور شوم یک بار دیگر مصاحبه با خون آشام، دنیای مردگان، دراکولا برام استوکر، ون هلسینگ یا حتی گرگ و میش (Twilight) یا تیغه (Blade) را ببینم !!.

بد نیست بدانید که :

چیز خاصی نیست !. هر آنچه که لازم بود این فیلم را نبینید در بالا گفته ام !.

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱

این قطار از ریل خارج شده است

قطار شب (Night Train)

کارگردان : برایان کینگ
نویسنده : برایان کینگ
بازیگران : دنی گلاور ، استیو زان ، لیلی سابیسکی

ژانر : اکشن ، جنایی ، تریلر ، معمایی
محصول سال : 2009

تگ لاین : طمع بهای خود را دارد .

در چند هفته گذشته این سومین فیلمی است که می بینیم که حوادث آن در داخل یه قطار اتفاق می افتد . قطار (Train) به کارگردانی گیدون راف و قطار گوشت نیمه شب (The Midnight Meat Train) اثر ریوهی کیتامورا . هر دو در ژانر وحشت و هر دو حدودا کم ارزش ! . و حال سومی ، یعنی قطار شب .

قطار شب اولین اثر کارگردان آن ، برایان کینگ ، است . فیلمی که نه از جلوه های ویژه و کشتار عجیب و غریب قطار گوشت نیمه شب استفاده می کند ، و نه از داستان تکراری و خسته کننده ء قطار (Train). مایلز (با بازی دنی گلاور) مسئول قطاری ست که به سمت ناکجا آباد ، در میان برف شدید قبل از کریسمس در حال حرکت است. در راه مسافر مرموزی همراه با یک بستهء اسرارآمیز سوار قطار می شود . مایلز او را به کوپه ای هدایت می کند که در آن یک دانشجوی پزشکی به اسم کلو وایت (با بازی لیلی سوبیسکی) و یک فروشنده دائم الخمر به اسم پیتر دابز (با بازی استیو زان) حضور دارند. مسافر ناخوانده تصادفا" می میرد و جعبه همراه اون به دست این سه نفر می افتد. درون جعبه چیز مرموزی است که کارگردان تمایلی به نشان دادن آن به بیننده ندارد. هر کس آنرا یک چیز می بیند . طلا ، الماس و چیزهای دیگر. داستان نبرد این افراد بر سر تصاحب این جعبهء اسرار آمیز است.

همانطور که بنظر می رسد داستان پتانسیل بالایی برای ساخت یک فیلم خوب دارد. اما نتیجه چنین نمی شود. دنی گلاور دوست داشتنی، با همان صدای زمخت و بازی زیبایش هم نمی تواند در کنار بازی ضعیف زان و سوبیسکی و صد البته کارگردانی نه چندان حرفه ای کینگ خودی نشان دهد. داستان خوب پیش می رود، اما در انتهای آن معلوم نمی شود که چگونه افرادی که جعبه را ندیده اند وارد این بازی و مبارزه می شوند. فیلم در بعضی قسمتها با رفتار جنون آمیز دخترک جوان شما را غافلگیر می کند، اما همین غافلگیری توسط دیگر عوامل فیلم (مخصوصا خود دختر!) خنثی می شود. در فیلم شخصیتی به نام خانم فروی وجود دارد که توسط ریچارد اوبرین ایفای نقش شده است. اینکه چرا برای بازی چنین نقشی از یک مرد استفاده شده است گره ای از مشکلات فیلم باز نمی کند. بنظر می رسد که کارگردان اوج خلاقیت خود را فقط در انتخاب اسم خانم فروی (اقتباس از شخصیتی به همین نام در فیلم بانو ناپدید می شود (The Lady Vanishes) اثر آلفرد هیچکاک که داستان آن نیز در یک قطار است) صرف کرده است. در کنار تمام این ضعفها، دنی گلاور مانند همیشه می درخشد. ما ایرانیها بازی زیبای او را در فیلم ماندلا (Mandela) در نقش نلسون ماندلا (که بارها و بارها از تلویزیون پخش شده است!) را فراموش نمی کنیم. اما متاسفانه همانطور که گفتم بازی او نیز نمی تواند اثر بازی بد دیگران را خنثی کند.

بنظر می رسد کارگردان تمام تلاش خود را برای غیر واقعی جلوه دادن فیلم بکار می برد. موفق می شود! اما دلیلش را آشکار نمی کند!.

بد نیست بدانید که :

1 - همانطور که در بالا اشاره کردم شخصیت خانم فروی از فیلم بانو ناپدید می شود اثر آلفرد هیچکاک محصول سال 1938 اقتباس شده است. این فیلم یک بار در سال 1979 آنتونی پیج بازسازی شده است. در نسخهء اصل دیم می ویتی و در نسخهء بازسازی انجلا لانسبری نقش خانم فروی را بازی می کنند.

2 - این اولین تجربهء برایان کینگ در مقام کارگردان است. پیش از این او دو فیلنامهء نه چندان قابل قبول و یک فیلمنامهء موفق به اسم سایفر (Cypher) به کارگردانی وینچنزو ناتالی را در سابقه خود دارد.

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
تگ ها : night train ، thriller ، crime ، mystery

تو قهرمان لعنتی من هستی!!!

گرفتن پلهام ١ ٢ ٣ (The Taking Of Pelham 1 2 3)

کارگردان: تونی اسکات
نویسنده: برایان هلگلند بر اساس رمانی از جان گودی 
بازیگران: دنزل واشنگتن، جان تراولتا، لوییس گازمن، جان ترتورو، جیمز گاندولفینی

ژانر: جنایی، دراما، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: ...

داستان فیلم بسیار ساده است. سرقت یکی از قطارهای متروی شهر نیویورک و گروگان گرفتن مسافران آن در ازاء ده میلیون دلار نقد. تمام داستان در یک بعد از ظهر اتفاق می افتد. هیچ رمز و راز و معمایی هم در کار نیست. یک گروگانگیری، درست از همان ها که در واقعیت اتفاق می افتد با گروگانگیرانی بی رحم که در صورت عدم اجرای خواسته هایشان به قولشان عمل می کنند و به راحتی جان مسافران را می گیرند.

این گروگانگیرها از آن هایی نیستند که به دیدنشان عادت کرده ایم، آن هایی که تنها بلوف می زنند، بی دلیل داد و هوار راه می اندازند، سردرگم و کلافه هستند و دست آخر هم با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند و حتی آرزوی دیدن کشته شدن چند گروگان را به دل بیننده باقی می گذارند. یقیناً به جز حضور دو ستاره مطرح سینما، دنزل واشنگتن و جان تراولتا، آنچه فیلم را سر پا نگه می‌دارد همین خشونت گروگانگیران و دلهره‌ی حاصل از آن است.

تنها صحنه‌های اکشن فیلم قسمت عبور اتومبیل ضد گلوله‌ی حامل پول و موتورهای اسکورت کننده ی آن از خیابان های شهر و قطاری که با سرعت زیاد به آخر خط نزدیک می‌شود بود و بخش اعظم فیلم به مکالمه بین والتر گاربر (دنزل واشنگتن) و رایدر (جان تراولتا) می گذرد. صحبت‌هایی که اگرچه جالب است ولی نمی‌تواند یک‌تنه کمبود‌های موجود در فیلم را جبران کند. بگذریم که خود این گفتگو‌ها هم خالی از ایراد نیست. به عنوان مثال، وقتی موضوع اتهام گابر به گرفتن رشوه مطرح می‌شود، ناخودآگاه این انتظار را در بیننده به وجود ‌می‌آورد که منتظر تاثیر منطقی و پذیرفتنی آن در ادامه فیلم باشد، اتفاقی که هیچ‌گاه نمی‌افتد چه رسد به آن‌که بخواهد منطقی یا غیر منطقی باشد.

از این دست مواردی که نه خرده داستان هستند و نه اثر تعلیقی دارند باز هم به چشم می‌خورد. مثلاً لپ‌تاپی که با آن پسری در حال چت تصویری با دوست‌دخترش است و از آنجا که پس از گروگانگیری ارتباط تصویری مجدداً برقرار می‌‌شود و لپ‌تاپ نقش تنها منبع اطلاعاتی از داخل قطار را پیدا میکند، این فکر به ذهن بیینده متبادر می‌شود که حتماً نقشی حیاتی در فیلم خواهد داشت، که البته به جز شناسایی فیل راموس(لوییس گازمن) به هیچ کار دیگری نمی‌آید. همچنین صحنه کشته یا دستگیر شدن مجرمان که هر بیننده از  وقتی  به جنایی بودن فیلم پی می‌برد بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد نیز خیلی ساده و ابتدایی بود و  چنگی به دل نمی‌زد. حتی از نوشته هایی که گاربر در هنگام گفتگو با رایدر به ذهنش می رسید و بر روی کاغذ می آورد و نویدبخش اندکی پیچیدگی ذهنی بود نیز در ادامه داستان هیچ خبری نشد و اصلا معلوم نشد که مثلاً کاتولیک بودن یا نبودن رایدر قرار است پاسخگوی چه سوالی باشد، جز آنکه خود پرسشی بی پاسخ است.

با این همه به نظر می رسد آنجا که بیشترین تکیه  بییندگان بر جنبه تریلر فیلم باشد، گرفتن پلهام  قدرت این را خواهد داشت که عمده تماشاگران خود را با رضایتی نسبی از سالن سینما به خانه بفرستد.

بد نیست بدانید که:

1. بعد از مرگ فرزند جان تراولتا این اولین فیلمی است که از او اکران می شود.

2. فیلم‌نامه‌ی این فیلم نیز همچون بسیاری از فیلم‌های دیگر برگرفته از یک رمان است. رمانی موفق با همین اسم که در سال ١٩٧٣ منتشر شد و به قدری جالب بود که  پیش از این فیلم، دو بار دیگر در سال‌های ١٩٧۴ و ١٩٩٨، موضوع ساخت یک فیلم سینمایی و یک برنامه تلویزیونی با همین نام قرار گرفت.

3. در این فیلم کاراکتر لوییس گازمن اولین شخصیتی از گروگانگیرهاست که می میرد حال آنکه در نسخه اصلی فیلم (سال 1974) تنها شخصیتی است که نجات پیدا می کند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

شما زشت تر هستید یا ما ؟

منطقه ٩ (District 9)

کارگردان : نیل بلامکمپ
نویسنده : نیل بلامکمپ ، تری تچل
بازیگران : شارلتو کپلی

ژانر : علمی - تخیلی ، تریلر ، اکشن
محصول سال : 2009

تگ لاین : اینجا از شما استقبال نمی شود !

در یک ماه اخیر تا دلتان بخواهد فیلمهایی با مضمون موجودات فضایی دیده ام : اگاهی (Knowing) ، ترنسفرمرها: انتقام فالن (Transformers: Revenge of the Fallen) ، هیولاها بر علیه بیگانگان (Monsters Vs. Aliens) ، روزی که زمین پابرجا ماند (The Day The Earth Stood Still) و گریز به کوهستان ویچ (Race to Witch Mountain) . کاری به این فیلمها ندارم ، فقط جالب است که امسال بازار فیلمهای فضایی کاملا داغ بوده است.

همیشه با دیدن اینگونه فیلمها سئوالی در ذهنم مطرح می شود . چرا اکثر آنها عجیب غریب و جانور شکل هستند ، و چرا همگی آنها از ما بسیار پیشرفته تر ، باهوش تر ، تکامل یافته تر و برتر هستند !! . تمام این فیلمها همگی به کنار ، منطقه 9 چیز دیگری بود !!! .

نیل بلامکمپ هنرمند جوانی ست . تخصص اصلی او طراحی جلوه های ویژه است . چهار سال پیش اولین فیلم خود را به اسم زنده در جوبرگ (Alive in Joburg) ساخت . یک فیلم کوتاه و مستند گونه در رابطه با موجودات فضایی . همان فیلم دستمایه ای شد برای ساخت آخرین و موفق ترین اثرش : منطقه 9 . در ابتدا شما یک فیلم مستند را می بینید که به زیبایی پرداخته شده است . فیلم مستندی در رابطه با حضور 20 سالهء موجودات فضایی در کمپی در آفریقا . اینکه چرا اینبار بر خلاف همیشه موجودات فضایی بجای ایالتهای مختلف آمریکا ، نقطهء دیگری از زمین را برای فرود انتخاب کرده اند به خاطرات کودکی بلامکمپ و زندگی در آفریقا بر میگردد . اما نگران نباشید !! . آمریکا طبق معمول برای کنترل ماجرا در آنجا حضور دارد ! . در ابتدای فیلم دوربین با ویکس ون دمرو (با بازی شارلتو کپلی) به عنوان یکی از اعضای سازمان کنترل کننده امور مربوط به فضاییها مصاحبه می کند . امکان ندارد با دیدن ریخت ، قیافه ، تیپ و لهجهء او حدس بزنید که همین مرد تبدیل به قهرمان داستان می شود . مخصوصا اینکه چهرهء او بعنوان بازیگر برای ما شناخته شده نیست . تنها کاری که تا کنون انجام داده کارگردانی ، نویسندگی و تهیه کنندگی یک فیلم ناشناخته به اسم Spoon در سال 2008 است . و البته بازیگری در همان فیلم کوتاه بلامکمپ . آغاز فیلم کاملا گیرا و جذاب است . شما یک فیلم مستند می بینید که کاملا ساختگی ست ! . این مسئله اولین چیزی را که سبب می شود این است که شما حضور دوربین را هرگز فراموش نکنید . نکته جالب در این است که از یک جایی ، بدون آنکه درست بفهمید کجا ، فیلم دیگر از حالت مستند خارج می شود . اما تا انتها به هر شکلی شما حضور دوربین را همچنان حس می کنید . یا با لرزشها هنگام دویدن ، یا با پاشیدن خون روی لنز دوربین ! .

داستان فیلم جدا از تخیلی بودنش چیزهایی را در ذهن شما تداعی می کند . بیگانگانی که انسان آنها را تحت اختیار خود در آورده است و در عین حال انسانهایی که با یکدیگر بر سر قدرت می جنگند و در این بین منفعت این جنگ عاید همین بیگانگان می شود . در منطقهء شمارهء 9 ، محل نگهداری حدود 2 میلیون موجود فضایی که بدلیل نقص فنی سفینهء فضایی خود به کرهء زمین پناه آورده اند ، همه نوع ظلم صورت می گیرد . در این فیلم موجودات فضایی بصورت درماندگانی نمایش داده می شوند که اینبار تحت سلطهء بشر در آمده اند . اما با این وجود طی یک حرکت 20 ساله برای احیای سفینه و بازگشت به سیاره خود تلاش می کنند و در انتها نیز موفق می شوند . 20 سال به اندازه ای کافی است برای اینکه این موجودات در کرهء زمین پذیرفته شوند . حتی شما شخصیتهای فیلم را می بینید که با این موجودات حرف می زنند ! در صورتیکه برای شما صحبتهای آنها بصورت زیرنویس نمایش داده می شود ! . بله . سازگاری در هر شرایطی بین همه موجودات امکان پذیر است ، اما کسی از عاقبت امر اطلاعی ندارد !!! . این فیلم می تواند تا حد زیادی خواسته های شما را پوشش دهد : کارگردانی خوب ، بازیهای یک دست و روان ، جلوه های ویژهء قابل قبول و حتی برانگیختگی احساسات .

تنها یک چیز این فیلم مرا راضی نمی کند . اینکه چرا باید موجودات فضایی به شکل سوسک (یا به قول خود فیلم میگو !!!) نمایش داده شوند . با پنجه هایی عجیب و غریب و ظاهری چندش آور ، و رفتاری وحشیانه و دور از تمدن !!! . اینجاست که شما کمی برایتان قبول اینکه اینها مهندسانی فوق العاده با قابلیتهای بالا هستند و توانسته اند چنان سفیه ای را بسازند دشوار می شود !! . شما در صحنه ای از فیلم کریستوفر جانسون (تعجب نکنید ! این اسم قهرمان فضایی داستان است ! ) را می بینید که در چند ثانیه با سر هم کردن چند قطعه بمبی را می سازد ! . کودک فضایی را می بینید که سفینهء فضایی را راه اندازی می کند ! . شک نکنید ، اینها استادان و مهندسانی هستند که تکنولوژی ناب را در اختیار دارند . اما صبر کنید ، با نگاه به چهره و رفتار آنها ، خیر ! ، باورش کمی سخت است ! .

این فیلم سرگرم کننده می تواند به راحتی علاقه مندان فیلمهای علمی - تخیلی (اگر خیلی سخت گیر نباشند) را راضی کند.

بد نیست بدانید که :

1 - در پایگاه اطلاعاتی اینترنتی فیلم (IMDb) این فیلم موفق شده است از نگاه مردم سرتاسر جهان در جایگاه 80 در برترین فیلمهای تاریخ سینما قرار بگیرد . در این فهرست در حال حاضر فیلم شماره 79 بعضی ها داغش رو دوست دارن (Some Like it Hot) محصول 1959 و در رتبه 81 حیثیت (The Prestige) محصول سال 2006 قرار گرفته است . این فهرست داینامیک بوده و هر لحظه در حال بروزرسانی است .

2 - فیلم تبلیغات جالبی در انگلستان و آمریکا داشت . پوسترهایی بر روی ساختمانها ، اتوبوسها و معابر نصب شده بود بدین مضمون : فقط برای انسانها . غیر انسان ممنوع ! (For Humans Only . No-Humans Banned) . در این پوستر موضوع آن و نام فیلم درج نشده و تنها به ذکر آدرس سایت فیلم در پایین آن اکتفا شده بود .

3 - برای انتهای فیلم 6 پایان مختلف طراحی شده بود که حاصل آن چیزی بود که شما دیدید .

4 - در انتهای فیلم جملهء مهمی را از زبان کریستوفر خطاب به ویکس می شنوید :  3Years. I Promise (اشاره به اینکه 3 سال زمان لازم است تا در دستگاه ریکاوری ویکس به حالت طبیعی بازگردد) . همین جمله باعث شده که از هم اکنون زمزمه های ساخت قسمت دوم این فیلم به گوش برسد . فیلمی احیانا تحت عنوان Distrcit 10 .

5 - فراموش نکنید ! . تهیه کنندهء فیلم پیتر جکسون (کارگردان سه گانهء ارباب حلقه ها) است .

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠
تگ ها : district9 ، action ، sci-fi ، thriller

نه اینجا ، و نه هیچ جای دیگر

جایی دیگر (Elsewhere)

کارگردان : ناتان هوپ
نویسنده : ناتان هوپ
بازیگران : آنا کندریک ، تانیا ریموند ، چاک کارتر ، جان گرایز ، پال وزلی

ژانر : تریلر ، جنایی ، دراما
محصول سال : ٢٠٠٩

تگ لاین : هر شهری اسرار خود را دارد .

ناتان هوپ را بیشتر بعنوان فیلمبردار می شناسند تا کارگردان . در هر حال چه در کارگردانی و چه فیلمبرداری شخصیت چندان شناخته شده ای به حساب نمی آید . جایی دیگر (Elsewhere) دومین فیلم وی بعد از خوش شانس (Lucky) در مقام کارگردان و فیلمنامه نویس است . داستان فیلم به اندازه کافی جذاب و پر کشش است که شما را تا انتهای فیلم همراه کند . به شرط آنکه بتوانید تا انتهای فیلم بازی بازیگران آن را تحمل کنید ! . جیلین (با بازی تانیا ریموند) دختر جوان ، پر شر و شور ، جذاب و تقریبا هرزه ای است که از طریق اینترنت با مردی آشنا و پس از دیدار با او ناپدید می شود . داستان فیلم حول تلاش سارا (با بازی آنا کندریک) ، دوست صمیمی جیلین ، برای یافتن او و فهمیدن سرنوشت دوستش می باشد . می بینید که داستان فیلم به خودی خود پتانسیل تبدیل شدن به یک اثر موفق و تاثیر گذار را دارد . تا اینجا ناتان هوپ در مقام فیلنامه نویس به خوبی توانسته نقش خود را ایفا کند . اما وقتی به کارگردانی و بازیگری میرسیم قضیه متفاوت می شود . تانیا ریموند به خوبی از پس نقش خود بر می آید و این امر با کمک شخصیت پردازی خوبی که در فیلمنامه وجود دارد کامل می شود . اما نقش او در فیلم کوتاه است و داستان توسط دیگر بازیگران آن شکل می گیرد . بازی ضعیف و تصنعی آنا کندریک بیشتر از آن که او را دختری مثبت ، باهوش و در عین حال جذاب نشان دهد ، از او شخصیتی پخمه و دست و پا چلفتی می سازد . در بخش ابتدایی فیلم ، تا قبل از گم شدن جیلین ، هیچ چیز بین این دو دوست رخ نمی دهد تا شما برداشت صمیمیت آتشینی بین آنها احساس کنید ! . در صورتیکه تمام مبنای داستان حول همین صمیمیت و سماجت سارا برای یافتن دوستش رقم می خورد . آقای تاد (با بازی جان گرایز) کاملا بی منطق ، غیر قابل توجیه و بی دلیل ترسم می شود و شما هیچ دلیل قابل قبول ، پخته و کار شده ای را برای توجیه رفتارش از فیلم دریافت نمی کنید (البته ذکر تنها چند جمله کوتاه در پایان فیلم علت رفتار او را غیر مستقیم به شما می فهماند که بیشتر شبیه دیکتهء موقعیت است تا نمایش مفهوم !!)

فیلم پر از صحنه ها ، شخصیتها و اتفاقهای بی دلیل و زائد است . به نظر می رسد که نمایش ضعیف دو شخصیت خام فیلم (بیلی و افسر پلیس) تنها برای ازدیاد مظنونین صورت گرفته است ! . اینکه چرا پس از گذشت 5 سال همچنان تلفن همراه دختر گم شده شارژ دارد ! . اینکه چرا آقای تاد تظاهر به حساسیت به عطر و بوی سیگار می کند ! . اینکه چرا در این شهر تنها و تنها یک پلیس حضور دارد که بدلیل لجبازی او با سارا هیچ کس دیگری برای پیگیری ماجرا وجود ندارد ! . اینکه چطور همین پلیس به حرف یک زن دیوانه که دخترش را 5 سال پیش گم کرده گوش می کند و چند تیم پلیسی را تنها با استناد بر صحبتهای او روانهء صحنهء جرم می کند ! . و چندین و چند چرای دیگر که تقریبا همگی بی پاسخ می ماند . نه !! بنظر می رسد حتی فیلنامه هم جای کار بیشتری داشت ! .

جایی دیگر فیلم خوبی نیست . از آن دسته فیلمهاست که بعد از گذشت چند روز به طور کامل فراموشش می کنید . اما بی شک ارزش یک بار دیدن را دارد . مخصوصا به شخصه از دیدن فیلمهایی که بی قیدی جوانان را به هر شکلی نشان می دهد لذت می برم !!!.

بد نیست بدانید که :

1 - تانیا ریموند را همگی برای بازی نقش الکس در سریال Lost می شناسیم .

2 - شاخص ترین اثر در کارنامه ناتان هوپ کارگردانی و فیلمبرداری چند اپیزود از سریال CSI است .

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
تگ ها : elsewhere ، thriller ، crime ، drama

من را به جهنم ببر، اما نه به هر قیمتی!ا

مرا به جهنم بکش (Drag Me To Hell)

کارگردان : سام ریمی
نویسنده : سام ریمی ، ایوان ریمی
بازیگران : الیسون لومن ، جاستین لانگ ، لورنا ریور

ژانر : ترسناک ، تریلر
محصول سال : ٢٠٠٩

تگ لاین : کریستین براون شغلی خوب ، دوست پسری عالی و آینده ای درخشان دارد . اما در عرض سه روز ، به جهنم خواهد رفت .

اولین انتظاری که از یک فیلم ترسناک در بیننده ایجاد می شود "ترس" است !! ، منتها نه به هر قیمتی !! . مهمترین نکته ای که یک فیلم ترسناک را متمایز می کند مبنا و اساس ایجاد وحشت در بیننده هست . جنگیر (The Exorcist) را به یاد بیاورید . اساس آن بر مبنای حلول روح پلیدی در کالبد یک دختر بیگناه و جوان بود که جریانات فیلم را رقم می زد . یا همین اواخر ، آینه ها (Mirrors) که به واقعه ای در هتلی بر میگشت که شخصیت های یک زن با بیماری اسکیزوفرنی طی یک آزمایش در آینه ها اسیر شده و باعث وحشت تماشاچی می شدند . در هر حال ، هر فیلم ترسناکی پایه و اساسی دارد که بر مبنای آن زمینه های ترس برای بیننده فراهم می شود .

به گفته خیلیها مرا به جهنم بکش (Drag me to Hell) ترسناکترین فیلم سال 2009 لقب گرفته است . فیلمی که با تکیه بر صحنه های چندش آور شما را می ترساند ! . بیایید اساس این فیلم را با هم مرور کنیم : گناهکار توسط شیاطینی که برخواسته از طلسمی قدیمی هستند ، طی مراحلی که در سه روز اتفاق میوفتد ، به جهنم برده می شوند . این موضوع به خودی خود ترسناک و وحشت آور است . اولین انتظاری که در من بیننده ایجاد شد این بود که قهرمان داستان باید مرتکب خطایی غیر قابل بخشش در حق فرد مظلوم و بی دفاعی شده باشد تا مستحق چنین سرنوشت شومی شود . کریستین براون (با بازی الیسون لومن) دختری ساده ، مهربان و تا حدودی دوست داشتنی است که در بانک مسئول امور وام و صد البته جویای ترقی می باشد . عجوزه ای چندش آور و مشمئز کننده به نام خانم گانوش (با بازی لورنا ریور) برای آنکه بتواند خانه اش را که بدلیل تاخیر در پرداخت بدهی قرار است توسط بانک مصادره شود به کریستین مراجعه می کند . اون قبلا دو بار از بانک مهلت گرفته است و این بار کریستین بر اساس اختیاراتی که مدیر بانک به وی می دهد ، برای رسیدن به ترقی در کار خود ، قاطعانه با تمدید مجدد مهلت مخالفت می کند و پیرزن را به شدت می رنجاند. کریستین از نظر مدیر عمل درستی را انجام می دهد. از نظر من هم همینطور ! چون اولا انجام وظیفه چیزی است برای دفعه سوم استثنا نمی پذیرد ، و از آن مهمتر خانم گانوش به قدری مضحک ،‌ کثیف و رذل نمایش داده می شود که شما ابدا نمی توانید از تصمیم کریستین دلگیر شوید ! . طی عملیات عجیب و غریب و بی اساسی که در پارکینگ بانک بر اثر حملهء محیر العقول خانم گانوش به کریستین رخ می دهد (که بیشتر بجای ترسناک بودن خنده دار و مشمئز کننده هست) دختر جوان توسط عفریتهء داستان طلسم می شود . همین !! . شما بر همین مبنای مسخره و بی دلیل باید شاهد زجر کشیدن دختر جوان در طول فیلم بوسیلهء شیاطینی باشید که منتظر هستند اون را در روز سوم به جهنم ببرند ! . به تمام اینها اضافه کنید تحقیر و توهین مادر کلی دالتون ، دوست پسر کریستین (با بازی جاستین لانگ) و دشمنیها و دسیسه های استو رابین ، همکار و رغیب کریستین (با بازی رگی لی) !!! . واقعا که کریستین جوان مستحق نگارش چنین فیلنامهء بی اساسی نیست ! .

من را به جهنم بکش تنها با تکیه بر ضرباهنگ سریع (آن هم نه در همهء فیلم!) و استفاده از اصل غافلگیری شما را می ترساند . نه کارگردانی شما را راضی می کند و نه بازیگران آن . شاید این فیلم مناسب یک محفل دوستانه باشد که عادت دارند در حین تماشای فیلمهای ترسناک ، کمی هم دسته جمعی بخندند !! .

بد نیست بدانید که :

١ - سام ریمی همان کارگردان سه گانهء معروف مرد عنکبوتی (Spider-Man) است .

2 - در ابتدا قرار بود نقش کریستین توسط الن پیج (بازیگر نقش جونو در فیلم Juno) بازی شود که به دلیل تداخل با برنامه هایش مقدور نشد .

3 - جاستین لانگ را در طول فیلم مشغول استفاده از محصولات گوناگون اپل (Apple) می بینیم . در حقیقت جاستین لانگ سخنگوی محصولات کامپیوتری اپل می باشد .

4 - در تعدادی از صحنه ها که ماشین خانم گانوش دیده می شود شماره پلاک آن 99951 مشخص است . در صحنه ای که پلاک برعکس نمایش داده می شود شما پلاک را IS666 می خوانید .

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها : drag me to hell ، horror ، thriller