ف ی ل م

از نگاه یک بینندهء عام

آشپزی در وبلاگ

جولی و جولیا (Julie & Julia)

کارگردان: نورا افرون
نویسنده: نورا افرون (فیلم نامه)، جولی پاول (کتاب)
بازیگران: مریل استریپ، امی ادامز، استنلی توچی، کریس مسینا

ژانر: زندگی نامه، کمدی، دراما، رومنس
محصول سال: 2009

تگ لاین: اشتیاق. بلند همتی. کره. شما نتیجه ی حاصل رو میل می کنید؟

فیلم روایتگر داستان زندگی جولیا چایلد (مریل استریپ) و جولی پاول (امی ادامز) است، در دو  زمان و دو شهر مختلف، که البته هر دو داستان بر پایه واقعیت هستند.

جولی کارمند شرکت "توسعه بخش جنوبی منهتن" است، شرکتی که  مشغول برنامه ریزی برای ساخت مجدد برج های تجارت جهانی است. شغل جولی پاسخگویی به تماس های تلفنی است و اکثر تماس گیرندگانش نیز قربانیان حادثه یازده سپتامبر و منتقدان پروژه دوباره سازی برج ها هستند، شغلی به راستی دوست نداشتنی و حوصله سربر. خانه جولی هم که تازه به آن اساس کشی کرده است، چنگی به دلش نمی زند و مثل شغلش مجبور به تحمل آن است اما در عوض از نعمت داشتن همسری مهربان مشوق برخوردار است.

در مقابل، جولیا اما، شانس این را دارد که در خلال سال های دهه ی پنجاه دست در دست شوهری متشخص که حالا کارمند سفارت امریکا در فرانسه شده است، به خانه ای مجلل و زیبا در پاریس نقل مکان کند و عاشق همه چیز پاریس و مخصوصاً غذاهای فرانسوی شود. جولیا مجبور نیست مثل جولی کار کند و به توصیه همسرش به دنبال یادگیری آشپزی فرانسوی که بسیار مورد علاقه خودش هم هست می رود. وی پس از مدتی در آشپزی به مهارت می رسد و به همراه دوتن از دوستانش ابتدا تصمیم به برگزاری کلاس های آموزش آشپزی برای امریکایی های ساکن در پاریس می گیرند و سپس به صرافت نوشتن کتابی در مورد هنر آشپزی فرانسوی برای خانم های امریکایی می افتند.

در حدود پنجاه سال بعد، جولی برای ایجاد تغییری مثبت در زندگی اش که یکنواخت و خسته کننده شده است، تصمیمی بزرگ و دور از دسترس می گیرد. جولی که از علاقه مندان جولیا و متد آشپزی اوست، قصد دارد که همه پانصد و بیست و چهار دستور غذای کتاب آشپزی جولیا را در مدت یک سال تهیه کند و در وبلاگی که به همین منظور آماده کرده، در خصوص نحوه پخت غذا و تجربیاتش در این باب، مطلب بنویسد.

و اما در نهایت، کتاب آشپزی جولیا، پس از بازگشت از فرانسه به امریکا مورد توجه یکی از ناشران قرار می گیرد و تحت عنوان "استادی در هنر آشپزی فرانسوی" به چاپ می رسد.
جولی هم که در اوایل کار بسیار مایوس بود، پس از جندی با نظرات خوانندگان وبلاگش تشویق می شود که  کارش را ادامه دهد و  حتی مصاحبه ای از وی در نیویورک تایمز چاپ می شود و با همه مشغله ای که داشتن یک کار تمام وقت به همراه دارد موفق می شود که در روز سیصد و شصت و پنجم، آخرین دستور غذا را طبخ کند و پروژه اش را با موفقیتبه پایان برساند.

بیننده تا انتهای فیلم، بین زندگی جولی در زمان حال و زندگی جولیا در زمان گذشته شناور است و با مشکلاتی که هر کدام از دو قهرمان داستان برای رسیدن به هدف خود، با آن دست و پنجه نرم می کنند آشنا می شود و تلاش خستگی ناپذیر این دو زن که صد البته بدون حمایت همسرانشان ناممکن بود را تحسین می کند.

فیلم جذاب و دیدنی است و طنزی ملایم در تمام طول فیلم جریان دارد. طنزی که چه در حاشیه و چه در متن زندگی جولی و جولیا حضور دارد و به موازات جریان رو به پیشرفت و موفقیت داستان می آید و لبخندی شیرین را بر چهره مخاطبان خود می نشاند. قهرمانان داستان شخصیت های دوست داشتنی، دلنشین و جذابند که البته در این مورد باید پبش از هر چیز انتخاب به جای بازیگران را مورد تحسین قرارداد.

بد نیست بدانید که:

1. این فیلم، اولین فیلم بلندی است که دستمایه ی آن یک وبلاگ است.

2. به خاطر کوتاهی قد مریل استریپ نسبت به جولیا چایلد واقعی، حقه های زیادی در استفاده از لباس و دوربین و وسایل به کار رفته تا قد مریل استریپ بلندتر به نظر برسد. پیش خوان ها کوتاه تر شده اند، مریل استریپ مجبور به پوشیدن کفش هایی با پاشنه های خیلی بلند شده و دوربین از زوایای خاصی مجبور به فیلمبرداری شده است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤
تگ ها : julie & julia ، comedy ، drama ، romance

سرشت ، معبد شیطان است

ضدمسیح (Antichrist)

کارگردان: لارس فون تریه
نویسنده: لارس فون تریه
بازیگران: ویلم دافو ، شارلوت گینزبورگ

ژانر: دراما ، ترسناک
محصول سال: 2009

تگ لاین: وقتی سرشت شیطانی می شود ، وحشت حقیقی در کمین است

لارس فون تریه ، کارگردانی که معلوم نیست متفاوت است یا سعی می کند متفاوت باشد ، با ابزار استثنایی خود یعنی سینما اینبار نیز عقاید و افکار خاص خود را به روی پرده می برد. نگرش عجیب مذهب ستیزی و زن ستیزی و حتی آمریکا ستیزی او اینبار فیلمی را سبب می شود که از دیدن آن شاید چند بار به خود لعنت بفرستید و این در حالی است که احتمالا استفاده هنرمندانهء او از ابزار سینما را ستایش می کنید. بیاد بیاورید فیلمهای عجیب او را : رقصنده در تاریکی (Dancer in the Dark) با بازی استثنایی بیورک که به شیوه ای باورنکردی غم دنیا را بر سر و رویتان می کوبد ، و یا داگویل با بازی نیکول کیدمن که تصویر را با شهامت به چنان سادگی تئاتر گونه ای میرساند که تمام عوامل را حذف و فقط هنرپیشگان را باقی می گذارد. اما ماجرا اینبار متفاوت است.

ضدمسیح از 4 اپیزود به همراه یک شروع و یک پایان تشکیل شده است:

افتتاحیه : شروع فیلم تکان دهنده و جادویی است. تصاویر سیاه و سفید و اسلوموشن به طور هنرمندانه زن و شوهری را نشان می دهد که تا انتهای فیلم نامشان را نخواهیم فهمید. این دو در حال عشق بازی از کودک خود غافل می شوند که از رختخواب خود خارج و در خانه مشغول راه رفتن می شود. فون تریه اینبار نیز بی پرواست. جدا از شیوهء خلاقانه روایتی مقدمه داستان که با اپرای زیبای رینالدو (اثر جورج فردریک هاندل) همراه است، بی پروایی در نمایش عشق بازی ابتدای فیلم شما را غافلگیر می کند. باد پنجره را باز می کند و دانه های برف وارد خانه می شوند، سه مجسمهء فلزی کوچک را بر روی میز میبینم که زیر هر کدام برچسبی وجود دارد و روی آنها نوشته شده است: حزن (Grief) ، محنت (Pain) و یاس (Despair). کودک آنها را به زمین می اندازد، روی میز کنار پنجره می رود تا برف را تماشا کند، تعادلش را از دست می دهد، سقوط می کند و کشته می شود.

اپیزود 1 - حزن : مرد (با بازی ویلم وافو) که روانشناس است با غم از دست دادن کودک کنار می آید ، اما زن (با بازی شارلوت گینزبورگ) دچار افسردگی شده و نزدیک به یک ماه را در بیمارستان می گذراند. مرد ترجیح میدهد با توجه به شغلش خود به همسرش کمک کند. در اینجا مانند فیلمهای قبلی فون تریه شما چپ و راست با دیالوگهای به ظاهر روشنفکرانه و مهم سر و کار دارید. حرفهایی که بیشتر از آن که ریشهء علمی داشته باشند برگرفته از تفکرات کارگردان هستند. در تمامی سکانسهای داخلی و خارجی در طول فیلم ، تمام مکالمات با حالتی همراه با ریورب (حالت اکو همراه با طنین صدا) به گوش می رسد. این شیوهء پخش صدا در سینما معمولا برای بیان تفکر هنرپیشه ها به کار می رود و این بار با این روش فون تریه نشان می دهد که تمام حرفها فقط برگرفته از تفکر است. این می تواند به این معنی باشد که در اصل زن و مرد دو بخش از وجود یک نفر (در اینجا کارگردان) هستند که درگیر مکالمه درونی و تقابل با یکدیگر می شوند.

مرد کمک چندانی نمی تواند به زن بکند. با تهیه فهرستی از مکانهایی که زن را دچار وحشت می کند، هر دو به جنگل (جایی که سال گذشته نیز به همراه کودکشان به کلبه ای به نام "بهشت" در آنجا رفته بودند و حال این مکان زن را به وحشت می اندازد) می روند تا با ترس زن مبارزه کنند. آخرین سکانس این اپیزود با نمایش آهویی به پایان می رسد که بچه ای مرده را از خود آویزان دارد. زن آنجا حضور ندارد و فقط مرد او را می بیند.

اپیزود 2 - محنت (آشفتگی حاکم می شود) : زن و مرد در کلبه مستقر می شوند و مرد درمان زن را از سر می گیرد. زن از فاز سوگواری و تشویش خارج شده و وارد فاز درد و محنت شده است. این اپیزود با نمایش روباهی به پایان می رسد که از گوشت خود تغذیه می کند. اینبار نیز زن حضور ندارد و فقط مرد روباه را می بیند.

اپیزود 3 - یاس (زن کشی) : مرد با دیدن نتیجه کالبدشکافی کودک متوجه نقص در پاهای او می شود. با دیدن عکس های کودک نیز متوجه می شود که زن بخاطر تاثیر افکاری شیطانی که از تحقیقاتش در رابطه با زن کشی در تاریخ سرچشمه گرفته است کفشهای کودک را چپه به پایش می کرده. همین مسئله باعث ناقص شدن پاهای کودک شده که احتمالا سبب سقوطش از لبهء پنجره نیز می شود (اگر یک بار دیگر فیلم را از اول ببینید در بخش افتتاحیه که کودک از روی تخت پایین می آید، در سمت چپ کادر کفشهای او را میبینم که برعکس جفت شده اند). حالا کمی گناه مرگ کودک به گردن زن می افتد. زن متوجه می شود که مرد جریان را می داند. با ترس از دست دادن مرد، او را شکنجه می کند تا برای همیشه نزد اون بماند. اینجاست که دیگر اشمئزاز از سر و روی فیلم بالا می رود. صحنه های عجیب برهنگی و نمایش صریح و بی پردهء آن و همچنین شکنجه هایی که تنها از یک ذهن بیمار بر می آید.  زن پای مرد را سوراخ می کند و به آن سنگ سمبادهء سنگینی را میخ میکند و آچار آن را پنهان می کند ، اما با این وجود مرد از دست زن فرار می کند و به لانهء روباهی پناه می برد. زن با حالتی عصبی به دنبال مرد می گردد. در این لحظه کلاغی که در زیر خاک لانهء روباه دفن شده است توسط مرد آزاد می شود و آنقدر سر و صدا می کند تا زن او را پیدا می کند. مرد را میبینیم که با سنگ چندین بار به سر کلاغ می کوبد اما همچنان صدای او را می شنویم که زن را متوجه خود می سازد. زن مرد را دفن می کند.

اپیزود 4 - سه گدا : زن پشمیان می شود ، مرد را از زیر خاک که هنوز زنده است خارج می کند و به خانه می برد. مرد از زن می پرسد که آیا او  قصد کشتنش را دارد؟ و زن جواب می دهد هنوز نه ! هر وقت سه گدا بیایند آنوقت باید کسی کشته شود. در اینجا فلاش بکی به گذشته زن را نشان می دهد که در حال عشق بازی با همسرش کودک را می بیند که به بالای میز می رود و به آن توجهی نمیکند. دیگر مطمئن می شویم که مرگ کودک تقصیر زن است. زن هم این را می داند. می داند که برای نیمه کاره رها نکردن شهوتش کودکش را از دست داده. در نمایی عجیب زن را می بینیم که برای تنبیه خود بخاطر شهوت بی موقعش ، با قیچی خود را ختنه می کند. زن بخاطر درد از حال می رود. مرد روباه و آهو را می بیند که وارد اتاق می شوند و صدای کلاغ را نیز از زیر خانه می شنود. چوب کف را می شکند ، کلاغ خارج می شود و به کنار روباه و آهو می رود. مرد می بیند که جایی که کلاغ از آن خارج شده آچار لازم برای رهایی اش قرار گرفته است. پایش را باز می کند و طی یک جدال همسرش را در حضور سه گدا (آهو ، روباه و کلاغ) خفه می کند.

اختتامیه : مرد جسد زن را می سوزاند و لنگان از کلبه خارج می شود. در انتهای فیلم زمانی که مرد چند میوه جنگلی را برای رفع گشنگی می خورد چشمم به یک پر کلاغ میوفتد که در زیر بتهء میوه افتاده است. در آن لحظه تعداد بیشماری زن به سمت او می آیند ، دوربین دور می شود ، نور کم می شود و فیلم پایان می یابد.

شرمنده ! لازم بود به همین شکل داستان فیلم را تعریف کنم. متوجه شدید ؟ تمام فیلم پر از سمبل و استعاره است. آهویی که نماد اندوه است و مرده ای را به نشانهء سوگواری می زاید ، روباهی که نماد درد است و برای زنده ماندن به دیگری احتیاج ندارد و از گوشت خود تغذیه می کند ، کلاغی که نماد ناامیدی است که در لانهء درد زندگی می کند و به سادگی کشته نمی شود و صدایش تو را رسوا می کند. و این سه در کنار یکدیگر مرگ را رقم می زنند. شما به جز مرد و زن (که اسم هم ندارند) شخص دیگری را در فیلم نمیبینید. صداها هم که همراه با ریورب هستند. نماهایی که از جنگل نشان داده می شود همراه با پیچیدن لحظه ای درختها در یکدیگر به فضای وهم آلود فیلم می افزاید. همین مسئله باعث می شود که بیشتر این فکر که این زن و مرد تو قطب غیر همجنس از درون یک نفر هستند در ذهنم ایجاد شود. حتی می توانید به این شکل تاثیر آن سه حیوان و یورش انتهایی زنها را زیباتر توجیه کنیم.

تمام این حرفها به کنار، فیلم با مخالفتهای بسیار زیادی در سطح دنیا روبرو شده است. فون تریه چهرهء بیماری از خود را به نمایش گذاشته به طوری که نمایش فیلم او در کن با هو کردن حضار همراه بود. در پایان فیلم به آندره تارکوفسکی (یکی از مشهورترین فیلمسازهای روسیه که در سال 86 درگذشته است و بر خلاف فون تریه فیلمهایش کاملا بدون هیچ بدون سانسور در ایران هم به نمایش در آمده است !!). فون تریه می گوید عاشق این فیلم است و آنرا حاصل افکار و ناراحتی های دو سال اخیر زندگیش می داند. ضد مسیح بیشتر از آنچه ضد مذهب باشد ، ضد زن است و بیشتر از آن ضد انسان ! . هنر ، میتواند خطرناک باشد !!. همین ابزار سینما اگر دست هنرمندی چون فون تریه که آنرا به خوبی می شناسد و استادانه از آن استفاده می کند بیوفتد و در کنار افکار عجیب و خطرناکش قرار بگیرد ، حاصلش "ضد مسیح" میشود که بیننده از دیدنش غافلگیر و شاید مشمئز می شود و بارها از خود می پرسد : آیا اینقدر صراحت و بی پروایی لازم است ؟؟

بد نیست بدانید که :

1 - در ابتدا قرار بود نقش زن را اوا گرین بازی کند. اما بخاطر پیچیدگی قراردادش توافق حاصل نشد.

2 - شش عنوان نمایش داده شده در فیلم همگی بر روی آثار آبستره پر کرکبی (Per Kirkeby) نشان داده می شوند.

3 - این فیلم برنده جایزه 70 هزار دلاری از طرف شورای فیلم نوردیک شد. این خبر را در کتاب نیوز بخوانید. همچنین جریان اتفاق افتاده در زمان نمایش فیلم در کن را در سایت سینمای ما ببینید. دو نقد هم به زبان فارسی دربارهء این فیلم خواستم که البته من به اندازه هیچ کدام از این دوستان با فیلم مخالف نیستم. دیدن این نقدها هم بد نیست : سایت جامع فیلمهای هالیوودی به نقل از روزنامه همشهری نقدی رو آورده. همچنین آقای سعید مستغاثی در وبلاگ خود (بخش اول / بخش دوم) نقدی بر این فیلم نوشته اند.

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
تگ ها : antichrist ، horror ، drama

بیایید تاریخ را از نو بسازیم

اراذل بی آبرو (Inglourious Basterds)

کارگردان: کوئنتین تارانتینو
نویسنده: کوئنتین تارانتینو
بازیگران: برد پیت ، ملانی لارنت ، کریستف والتز ، الی راث ، دایان کروگر

ژانر: دراما ، جنگی ، تارانتینویی!!
محصول سال: 2009

تگ لاین: روزی روزگاری در فرانسهء اشغال شده به دست نازی ها ...

خواهش میکنم! اگر شما می توانید، من نمی توانم! نمیتوانم فیلمی از تارانتینو ببینم و جسارت و خلاقیت او را تحسین نکنم. نمیتوانم زیر لب بارها و بارها به او احسنت نگویم و هنرش را ستایش نکنم. تارانتینو فرزند ناخلف عالم سینماست. او قبل از اراذل بی آبرو فقط 5 فیلم، به تعداد انگشتان یک دست، در کارنامهء خود بعنوان کارگردان دارد. اگر از فیلم کوتاه تولد بهترین دوستم و یک اپیزود بینظیر در فیلم چهار اتاق و البته چند اپیزود از چند سریال مختلف و البته همکاری و کارگردانی افتخاری را در چند فیلم در نظر نگیریم، بله! فقط 5 فیلم است که نام تارانتینو در تیتراژ آن به اسم کارگردان نقش می بندد!. اما همین تارانتینو تنها اسمش در عنوان بندی یک فیلم کافی است تا میلیونها نفر را برای دیدنش میخکوب کند و شما را کاملا آگاه سازد که هر لحظه و درست در جایی که انتظار ندارید، باید غافلگیر شوید!!.

اراذل بی آبرو حکایت دوبارهء تاریخ به روایت سینماست. آغاز فیلم تکان دهنده، استادانه و نگران کننده است. به حرکت دوربین دقت کنید، به سوئیچ شدنش روی بازیگرها توجه کنید، به قاب پنجره و سربازان آلمانی خارج از خانه که همگی در این قاب جا شده اند نگاه کنید!. چه چیزی می بینید ؟. بله! روح تارانتینو در فضای اتاق روستایی در گردش است!. شوشانا (با بازی ملانی لارنت) تنها بازمانده از قتل عام یک خانواده یهودی در کلبه ای روستایی در فرانسه به دست سرهنگ هانس لاندا (با بازی کریستف والتز) است. چند سال بعد شوشانا مالک سینمایی در فرانسه است که نازی ها قصد دارند یک فیلم تبلیغاتی را در آن به نمایش بگذراند و تمام سران نازی، از جمله خود پیشوا هیتلر، نیز در این نمایش حضور دارند. شوشانا قصد دارد برای انتقام کشتار خانواده اش سینما را با حضور تمام نازی ها به آتش بکشد. این اتفاقات همزمان می شود با عملیاتهای چند آمریکایی / یهودی که تحت عنوان اراذل با رهبری ستوان آلدو رین (با بازی برد پیت) به فرانسه رفته اند تا به قول ستوان رین هر کدام پوست سر 100 نازی را بکنند !!!. اراذل طی تماس با جاسوس انگلیسی از نمایش فیلم در سینما با خبر می شوند و آنها نیز برای قتل عام نازیها نقشه دیگری را طرح ریزی می کنند. در انتها نقشهء شوشانا و اراذل بطور مستقل و بی اطلاع از دیگری اجرا می شوند و با همپوشانی همدیگر تمامی نازی ها، از جمله هیتلر، به قتل می رسند.

چه کسی جرات می کند در یک فیلم تاریخی که جنگ جهانی دوم را روایت می کند آدولف هیتلر را تکه تکه کند ؟؟. چه کسی (به قول جفری مک نب نویسندهء ایندیپندنت) جرات می کند آواز دیوید بووی را روی یک فیلم جنگی که داستانش در دههء 40 می گذرد بگذارد ؟؟. چه کسی می تواند خشونت را عریان و آشکار نمایش دهد، اما بجای اشمئزاز تحسین بیننده را در پی داشته باشد؟؟. مطمئنا پاسخ تنها یک گزینه هست: کوئنتین تارانتینو.

اراذل بی آبرو سر شار از دو حس شگفت انگیز است که می تواند بیننده را چندین ساعت در مقابل خود میخکوب کند: هراس و غافلگیری. صحنهء آغازین فیلم با حضور سرهنگ در کلبه روستایی آغاز می شود. دوربین با یک حرکت و گردش زیبا زیر خانه و پنهان شدن خانواده یهودی را نمایش می دهد. دلهره از همینجا آغاز می شود. از جایی که شما فکر می کنید بیشتر از سرهنگ می دانید !!. همین علم شما نسبت به مسائل در مقایسه با بازیگران فیلم تا انتها هراس و دلهره را در شما تقویت می کند. سکانس رستوران و مقابله سرهنگ با شوشانا، سکانس کافه و جشن تولد فرزند یکی از افسران نازی، سکانس داخل سینما و رویارویی سرهنگ و بریجت (هنرپیشهء جاسوس)، سکانسهای ملاقات فردریک زولر (افسر شجاح نازی) و شوشانا و ... همه این صحنه  ها از همین خاصیت استفاده می کند، شما را در راز خود شریک می کند و آنقدر استرس به آن تزریق می کند (به عنوان مثال با ادب و نزاکت عجیب و غریب سرهنگ) که شما نفس هم نمی کشید، تا نکند شخصیت منفی آن سکانس از واقعیت باخبر شود !!. در کنار این هراس فیلم مملو از غافلگیری است. هیچ چیز آنطور که انتظار دارید پیش نمی رود. در کافه سه عضو اراذل در بهت و شگفتی کشته می شوند، شوشانا در کمال ناباوری به قتل می رسد، بریجت خفه می شود، سرهنگ با اراذل همکاری می کند، هیتلر به قتل می رسد و ... . شاید فکر کنید نقشهء اراذل و شوشانا باعث خراب شدن و لو رفتن یک دیگر می شوند، اما چنین نمی شود. شاید فکر کنید بریجت با چیزی به سر سرهنگ می کوبد و خود را نجات می دهد، اما چنین نمی شود. شاید فکر کند سرهنگ به دست اراذل به قتل می رسد، اما چنین نمی شود. انتظار دارین هیتلر نجات یابد و فرار کند، اما چنین نمی شود. منتظرید شوشانا پس از تیر خوردن بلند شود و آهسته و زخمی از در خارج شود، اما چنین نمی شود. شما آنقدر انتظار دارید که فراموش می کنید برای دیدن فیلمی از تارانتینو باید کاملا بدون انتظار منتظر غافلگیر شدن باشید!!.

بازیهای فیلم فوق العاده است. شاخص ترین چهرهء فیلم سرهنگ لاندا که تقریبا تمام حوادث را رقم می زند و داستان را پیش می برد فوق العاده ظاهر شده است. کریستف والتز در تعداد بیشماری فیلم و سریال آلمانی بازی کرده است و شاید در کارنامه خود یکی دو مورد بیشتر فیلم انگلیسی زبان نداشته باشد. اما برد پیت چیز دیگری است!!.  بازی او در این فیلم یکی از شاخص ترین نمایشهای او در سینماست. میمیک استثنایی و لهجهء فوق العاده او در بعضی قسمتها شما را به یاد برد پیت در نقش چاد فلدهایمر در فیلم پس از خواندن بسوزان (Burn After Reading) ساخته برادران کوئن می اندازد.

گوش کنید : شما بر روی فیلمی مربوط به جنگ جهانی دوم موسیقی کابویی می شنوید. در سکانسی با صدای ساموئل ال جکسون توضیحاتی در مورد آتش گرفتن حلقه های فیلم را می شنوید. در فیلم چهار زبان که معرف قدرت سیاسی و نظامی در قرن گذشته بودند ، انگلیسی ، آلمانی ، فرانسوی و ایتالیایی را می شنوید. در کل عنصر شنیدن در این فیلم به اندازه تصویر به شما برای پیشبرد داستان کمک می کند. سینما بطور کامل در این فیلم به بازی گرفته شده است. هم تصویر و هم صدا. شاید به قدری فیلم مملو از سینما به سبک تارانتینو است که دیگر خودش مانند گذشته در سکانسی از فیلم حضور ندارد. تارانتینو تاریخ را دوباره می سازد. اما همین عنصر صدا و تصویر باعث می شود که آن را باور نکنید. تارانتینو جعلی بودن داستان را نیز در عنوان فیلم نیز به نمایش می گذارد: Inglourious با یک u اضافه و Basterds ، استفاده از e به جای a !!!.

اراذل بی آبرو نمایش هنر تارانتینو است. یک فیلم استثنایی با تمام چیزهایی که برای لذت بردن از یک فیلم لازم است. برخلاف انتظار این فیلم نسبت به آثار قبلی تارانتینو چندان هم خشن نیست!!. در یک فیلم 2.5 ساعته خشونت را در چند سکانس محدود بیشتر نمی بینیم (شدیدترینشان سکانس کشته شدن افسر نازی با چوب بیس بال و به رگبار بستن و متلاشی شدن هیتلر). مطمئنا همه از دیدن این فیلم لذت خواهند برد. البته یهودی ها لذت را به شکل دیگری تجربه می کنند. سینما ، انتقام آنها را از هیتلر گرفت.

بد نیست بدانید که:

1 - فیلم بطور غیر مستقیم از آثار قدیمی سینما الهام گرفته است: جهنم سفید پیتزپالو (1929) دوازده مرد خبیث (1967) خوب بد زشت (1966) اراذل بی آبرو (1978) و رمانس واقعی (1993) . البته فیلنامه این آخری توسط تارانتینو نوشته شده است.

2 - نوشتن اراذل بی آبرو به قبل از ساخت بیل را بکش بر می گردد. اما تارانتینو بدلیل پیدا نکردن پایان مناسبی برای فیلم آنرا متوقف می کند و بیل را بکش را می سازد.

3 - به گفته تارانتینو او برای پایان فیلم مشکلی نداشته است. دلیلی که باعث شد نوشتن فیلمنامه یک دهه طول بکشد ایده ها و موضوعات مختلفی بود که قصد داشت به آنها بپردازد. در ابتدا هم قرار بود این اثر به صورت یک سریال ساخته شود. اما حرف تهیه کننده فیلم باعث شد اراذل بی آبرو فیلم شود ، نه سریال . او به تارانتینو گفته بود : تو جزو معدود افرادی هستی که اسمت مردم را به سینما می کشاند. چرا می خواهی آنها را در خانه و جلوی تلویزیون نگه داری؟؟ .

4 - قرار بود آدام سندلر بجای الی راث نقش گروهبان دانی دانوویتز با بازی کند. اما بازی او در فیلم آدمهای بامزه (Funny People) با حضورش در اراذل بی آبرو تداخل پیدا کرد.

5 - الی راث ،بازیگر نقش دانی دانوویتز، فیلمی که در سینما در رابطه با شجاعتهای افسر آلمانی نمایش داده می شود را کارگردانی کرده است.

6 - در ابتدا قرار بود لئونارد دی کاپریو نقش سرهنگ را بازی کند. اما تارانتینو به این نتیجه رسید که سرهنگ باید حتما در فیلم آلمانی حرف بزند.

7 - وقتی از تارانتینو در مورد اشتباه املائی عنوان فیلم سئوال شد جواب داد : با این سئوال مزخرف گند می زنین به هر چی حس غافلگیری از دیدن این عنوان هست!!!.

8 - در فهرست IMDb این فیلم در جایگاه پنجاه و سومین فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفته است.

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
تگ ها : inglourious basterds ، drama ، war

معصومیت چند صد ساله

بگذار فرد درست داخل شود (Låt den rätte komma in)

کارگردان: توماس آلفردسون
نویسنده: جان آیوید لیندکویست
بازیگران: کر هدبرانت ، لینا لیندرسون

ژانر: دراما ، ترسناک ، رومنس
محصول سال: 2008

تگ لاین: الی دختری 12 ساله است. او بیش از 200 سال است که 12 ساله است. حال او برای زندگی به خانهء کناری آمده است.

اینبار ومپایر به سوئد می رود تا در یکی از زیباترین فیلمهای این ژانر نقش آفرینی کند. توماس آلفردسون، کارگردان، بازیگر و ادیتور 44 سالهء سوئدی، به جز چند فیلم و سریال متوسط و و معمولی چندان اثر خاصی در سابقه هنری خود ندارد (البته به جز Four Shades of Brown که اثر قابل توجهی با نویسندگی و بازی رابرت گوستاوسون بشمار می آید). اما بنظر می رسد این بار آلفردسون با فیلم جدیدش گام بلندی را برداشته و بعنوان یک فیلمساز موفق اروپایی خود را به جهان سینما معرفی کرده است.

بگذار فرد درست داخل شود ، اصلا فیلم ساده ای نیست! . البته نمیتوان آنرا بعنوان یک فیلم پیچیده نیز قبول کرد. مسئله همینجاست که هر کس می تواند بسیار سطحی یا بسیار عمیق به آن نگاه کند. دختر 12 ساله ای به نام الی (با بازی لینا لیندرسون) به همراه پدرش به همسایگی پسر 10 ساله ای به نام اسکار (با بازی کر هدبرانت) نقل مکان می کنند. رفتارهای مشکوک آنها همراه می شود با مفقود شدن تعدادی از ساکنین محل. در ادامه متوجه می شویم که الی یک ومپایر (خون آشام) است که پدرش برای جلوگیری از به دام افتادن او خود مرتکب قتل و آوردن خون برای او می شود. ما در این فیلم شاهد رخ دادن یک رابطه عاطفی بین این دو کودک هستیم که به زیبای تصویر شده است و در آخر، پس از مرگ پدر، فرار اسکار از خانه و همراه شدنش با الی را سبب می شود.

این ساده ترین نگاهی بود که می تواند به این فیلم داشت!. فیلم با تیتراژی بسیار ساده شروع می شود. حک شدن نام افراد با فونت سفید در زمینهء کاملا سیاه، بدون هیچ صدا و موسیقی. بخش ابتدایی فیلم تقریبا بدون هیچ موسیقی خاصی سپری می شود تا جایی که شما طنین زیبای موسیقی را در سکانس آخرین برخورد پدر و دختر می بینید که مرد به دست دخترش به قتل می رسد. در دو قسمت از فیلم، آنجایی که پدر برای سیر کردن دخترش قربانی انتخاب می کند شما متوجه می شوید که مرد با ریختن اسید در خون سعی در کشتن دخترش دارد و البته در هر دوبار نیز ناموفق می ماند تا جایی که در صحنه ای عجیب اسید را به روی صورت خود می پاشد. احتمالا شما همچنان با ذهن خود درگیر هستید و علت این رفتار پدر و کینه از دخترش را متوجه نمی شوید. در سکانسی شما شاهد مشاجره پدر و دختر و البته سلطهء دختر بر مرد را شاهد هستید که احتمالا این نیز برای شما قابل درک نیست.

اسکار پسر آرام و نسبتا دست و پا چلفتی است که در مدرسه مورد آزار همکلاسی هایش قرار می گیرد. رابطهء عاطفی او با دختر همسایه و تاثیر دختر در زندگی پسر به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم نمایش داده می شود. در دو صحنه شما اوج این تاثیر را مشاهده می کنید: پدر با یک چوب بلند جسد مردی را که دختر او را کشته است در میان یخ دریاچه پنهان می کند. در صحنه ای شما اسکار را می بینید که همان چوب را از میان یخها بیرون می کشد و با آن ضربهء محکمی به سر پسری که او را اذیت می کند می زند. در صحنهء دیگه شما الی را می بینید که با صورت و لبهای خونین بر بالای سر جسد قربانی اش لبهای اسکار را می بوسد و باعث می شود لبهای او نیز خونی شود.

خصوصیات عمومی ومپایرها در این فیلم نیز رعایت شده است. ومپایرها پیر نمی شوند، از طریق مکیدن خون از گردن قربانیان تغذیه می کنند و نسبت به روز و نور خورشید حساس هستند. در دو سکانس که رویارویی الی و اسکار را نمایش می دهد، آنجا که چشمان اسکار بسته است، ما الی را در قالب یک پیرزن می بینیم که نمایش دهنده ذات پیر این دختربچه بواسطه چند صد سال زندگی در قالب یک دختر بچه 12 ساله است. در انتهای فیلم پس از چندین قتل پی در پی توسط الی که البته اسکار هم به نوعی او را همراهی می کند، پسربچه را سوار بر قطار می بینید که به همراه دختربچه که بخاطر نور آفتاب در داخل جعبه ای قرار دارد به جای نامعلومی سفر می کند. اینجاست که معمای فیلم برای بینندهء تیزبین حل می شود!!. آن مرد مسلما" نمی تواند پدر الی باشد!. احتمالا 50-60 سال پیش آن مرد نیز پسر بچه ای بوده که به عشق الی با  او همراه شده است و مرور زمان او را مسن کرده اما الی تغییر ناپذیر باقی مانده است. شما اینجا برای عاقبت اسکار افسوس خواهید خورد و می دانید که 50 سال دیگر او نیز به سرنوشت آن مرد دچار خواهد شد و الی با یک پسربچه دیگر به زندگی ابدی خود ادامه خواهد داد. اینجاست که دلیل حسادت مرد به اسکار را می فهمید، و حتی سعی او برای کشتن الی را درک می کنید.

زیباترین صحنهء فیلم قسمتی است که برادر همکلاسی اسکار سعی در کشتن او در استخر دارد. دوربین زیر آب است و تقلای اسکار را نمایش می دهد. ناگهان شما دو پا را در استخر می بینید که بر روی آب کشیده می شود و بی حرکت می ایستد و دست برادر همکلاسی جدا می شود و خون در استخر جاری می گردد. شما همچنان با اسکار زیر آب هستید و با دلهره قتل عام چهار کودک را بیرون در استخر به دست الی تجسم می کنید!!.

بگذار فرد درست داخل شود مانند تمام فیلمهای اسکاندیناوی ریتم کند و در بعضی جاها خسته کننده ای را دارد. احمالا بی حالی و سردی هنرپیشگانش هم از آب و هوای خاص سوئد ناشی می شود. اما شاید به جرات بتوان گفت با یکی از بکر ترین فیلمهای این ژانر روبرو خواهید بود و مطمئنا از دیدن این فیلم لذت خواهید برد.

بد نیست بدانید که:

1 - این فیلم بدلیل داشتن صحنه های خونین و خشن و همچین نمایش غیر مستقیم برهنگی درجه نمایش R (دیدن فیلم برای افراد زیر 17 سال حتما با حضور یک بزرگتر باشد) گرفته است.

2 - عنوان فیلم و همچنین رمان آن بر گرفته از ترانه ای ساخت موریسی می باشد. در افسانهء ومپایر، خون آشام بدون اجازه نمی تواند وارد مکانی شود. در صحنه ای فیلم الی روبروی اسکار ایستاده است و ملتمسانه برای ورود به خانه از او اجازه می گیرد.

3 - جالب است که بدانید صدای گاز زدن بدن قربانیان توسط الی با گاز زدن سوسیس ساخته شده است!!. همچنین صدای نوشیدن خون آنها نیز با خوردن ماست شبیه سازی شده.

4 - در حال حاضر این فیلم در فهرست IMDb در جایگاه 206مین فیلم برتر تاریخ سینما قرار دارد.

5 - توماس آلفردسون مشغول ساخت اولین فیلم آمریکایی و انگلیسی زبان خود تحت عنوان دختر دانمارکی (The Danish Girl) است. فعلا حضور نیکول کیدمن و گوئینث پالترو در این فیلم قطعی شده است. این فیلم احتمالا در سال 2011 اکران خواهد شد.

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها : let the right one in ، horror ، romance ، drama

تو قهرمان لعنتی من هستی!!!

گرفتن پلهام ١ ٢ ٣ (The Taking Of Pelham 1 2 3)

کارگردان: تونی اسکات
نویسنده: برایان هلگلند بر اساس رمانی از جان گودی 
بازیگران: دنزل واشنگتن، جان تراولتا، لوییس گازمن، جان ترتورو، جیمز گاندولفینی

ژانر: جنایی، دراما، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: ...

داستان فیلم بسیار ساده است. سرقت یکی از قطارهای متروی شهر نیویورک و گروگان گرفتن مسافران آن در ازاء ده میلیون دلار نقد. تمام داستان در یک بعد از ظهر اتفاق می افتد. هیچ رمز و راز و معمایی هم در کار نیست. یک گروگانگیری، درست از همان ها که در واقعیت اتفاق می افتد با گروگانگیرانی بی رحم که در صورت عدم اجرای خواسته هایشان به قولشان عمل می کنند و به راحتی جان مسافران را می گیرند.

این گروگانگیرها از آن هایی نیستند که به دیدنشان عادت کرده ایم، آن هایی که تنها بلوف می زنند، بی دلیل داد و هوار راه می اندازند، سردرگم و کلافه هستند و دست آخر هم با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند و حتی آرزوی دیدن کشته شدن چند گروگان را به دل بیننده باقی می گذارند. یقیناً به جز حضور دو ستاره مطرح سینما، دنزل واشنگتن و جان تراولتا، آنچه فیلم را سر پا نگه می‌دارد همین خشونت گروگانگیران و دلهره‌ی حاصل از آن است.

تنها صحنه‌های اکشن فیلم قسمت عبور اتومبیل ضد گلوله‌ی حامل پول و موتورهای اسکورت کننده ی آن از خیابان های شهر و قطاری که با سرعت زیاد به آخر خط نزدیک می‌شود بود و بخش اعظم فیلم به مکالمه بین والتر گاربر (دنزل واشنگتن) و رایدر (جان تراولتا) می گذرد. صحبت‌هایی که اگرچه جالب است ولی نمی‌تواند یک‌تنه کمبود‌های موجود در فیلم را جبران کند. بگذریم که خود این گفتگو‌ها هم خالی از ایراد نیست. به عنوان مثال، وقتی موضوع اتهام گابر به گرفتن رشوه مطرح می‌شود، ناخودآگاه این انتظار را در بیننده به وجود ‌می‌آورد که منتظر تاثیر منطقی و پذیرفتنی آن در ادامه فیلم باشد، اتفاقی که هیچ‌گاه نمی‌افتد چه رسد به آن‌که بخواهد منطقی یا غیر منطقی باشد.

از این دست مواردی که نه خرده داستان هستند و نه اثر تعلیقی دارند باز هم به چشم می‌خورد. مثلاً لپ‌تاپی که با آن پسری در حال چت تصویری با دوست‌دخترش است و از آنجا که پس از گروگانگیری ارتباط تصویری مجدداً برقرار می‌‌شود و لپ‌تاپ نقش تنها منبع اطلاعاتی از داخل قطار را پیدا میکند، این فکر به ذهن بیینده متبادر می‌شود که حتماً نقشی حیاتی در فیلم خواهد داشت، که البته به جز شناسایی فیل راموس(لوییس گازمن) به هیچ کار دیگری نمی‌آید. همچنین صحنه کشته یا دستگیر شدن مجرمان که هر بیننده از  وقتی  به جنایی بودن فیلم پی می‌برد بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد نیز خیلی ساده و ابتدایی بود و  چنگی به دل نمی‌زد. حتی از نوشته هایی که گاربر در هنگام گفتگو با رایدر به ذهنش می رسید و بر روی کاغذ می آورد و نویدبخش اندکی پیچیدگی ذهنی بود نیز در ادامه داستان هیچ خبری نشد و اصلا معلوم نشد که مثلاً کاتولیک بودن یا نبودن رایدر قرار است پاسخگوی چه سوالی باشد، جز آنکه خود پرسشی بی پاسخ است.

با این همه به نظر می رسد آنجا که بیشترین تکیه  بییندگان بر جنبه تریلر فیلم باشد، گرفتن پلهام  قدرت این را خواهد داشت که عمده تماشاگران خود را با رضایتی نسبی از سالن سینما به خانه بفرستد.

بد نیست بدانید که:

1. بعد از مرگ فرزند جان تراولتا این اولین فیلمی است که از او اکران می شود.

2. فیلم‌نامه‌ی این فیلم نیز همچون بسیاری از فیلم‌های دیگر برگرفته از یک رمان است. رمانی موفق با همین اسم که در سال ١٩٧٣ منتشر شد و به قدری جالب بود که  پیش از این فیلم، دو بار دیگر در سال‌های ١٩٧۴ و ١٩٩٨، موضوع ساخت یک فیلم سینمایی و یک برنامه تلویزیونی با همین نام قرار گرفت.

3. در این فیلم کاراکتر لوییس گازمن اولین شخصیتی از گروگانگیرهاست که می میرد حال آنکه در نسخه اصلی فیلم (سال 1974) تنها شخصیتی است که نجات پیدا می کند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

اشتباهی که هرگز فراموش نمی شود

ریچل ازدواج می کند (Rachel Getting Married)

کارگردان : جاناتان دمی
نویسنده : جنی لومت
بازیگران : ان هاداوی ، روزماری دویت ، بیل ایروین ، متر زیکل

ژانر : دراما ، رومنس
محصول سال : 2008

تگ لاین : ...

جاناتان دمی از آن دست کارگردانهای عجیبی است که تقریبا در هر ژانری از خود ردی باقی گذاشته . همه ما او را با شاهکارش ، سکوت بره ها (Silence of the Lambs) محصول سال 1991 می شناسیم . اگر کمی موسیقی دوست داشته باشید احتمال دارد فیلمهای مستندش در رابطه گروه New Order یا هنرمندانی مثل Bruce Springsteen و Neil Young را نیز دیده باشید . اینبار دمی با یک اثر دراما / خانوادگی مهمان شماست ! . نه !!! . اینبار شما مهمان او هستید ! . ریچل ازدواج می کند ! . این عنوان فیلم و البته خلاصهء فیلم است . به همین سادگی !! . قهرمان داستان ما ، کیم (با بازی ان هاداوی) از مرکز ترک اعتیاد می آید تا در جشن عروسی خواهرش ، ریچل (با بازی روزماری دویت) شرکت کند . او که بر اثر یک اشتباه که بدلیل از خود بیخودی اعتیادش بود باعث مرگ برادرش شده است ، همیشه سایهء سردی و عدم اطمینان اطرافیان را بر خود حس می کند . و شاید این فاجعه را هرگز هیچکدامشان فراموش نکنند .

فیلم بسیار ساده است . منظورم از بسیار ساده ، کاملا بسیار ساده است !!! . شما قطعه ای از زندگی را می بینید . بازیگر ها بازی نمیکنند ، زندگی می کنند ! . دوربین تصاویر را ضبط نمیکند ، بلکه زندگی را نمایش می دهد ! . کارگردان تمام تلاش خود را برای هرچه طبیعی تر شدن فیلم بکار برده است . شما کاملا حس می کنید که بازیگران فکر می کنند و حرف میزنند (نه اینکه دیالوگهای حفظ شده را به شما تحویل دهند !!) ، تپق می زنند ، می خندند ، گریه می کنند و آنقدر طبیعی هستند که شما بنظر می آید مشغول دیدن فیلم تدارکات عروسی یکی از اقوامتان هستید که به دلیل گرفتار موفق به شرکت در آن نشده اید !!!! .

فیلم فاقد داستان است ! . منظورم از "فاقد داستان" این هست که شما شاهد واقعه یا رویداد یا حادثه ای نیستید . تنها حادثه ازدواج ریچل است ! . شما شاهد یک زندگی هستید ، یک خانواده با تمام زیباییها و زشتیهایش . شاهد پدری نگران ، مادری بی خیال ، عروسی حساس و خواهری مسئله ساز هستید ! . اتفاقا شاید تنها شخصیتی از فیلم که باور رفتارش به دلنشینی بقیه نباشد و شما احساس کنید که تنها اوست که دارد "بازی" می کند ، همین کیم ، قهرمان داستان باشد ! . پس : اگر خواستار دیدن یک فیلم فاقد داستان ، با اوج هنر کارگردانی هستید ، ریچل ازدواج می کند را از دست ندهید.

بد نیست بدانید که :

1 - جاناتان دمی در حال حاضر مشغول ساخت آخرین اثر خود ، که مستندی تحت عنوان مارلی (Marley) است ، می باشد . این اثر در رابطه با زندگی و آثار باب مارلی ، موسیقیدان برجسته جامائیکایی ست .

2 - این اولین نوشته از جنی لومت است که بصورت فیلم در آمده . فیلم جدیدش مرا به خاطر بسپار (Remember Me) به کارگردانی الن کورتر در سال 2010 اکران خواهد شد . او دختر سیدنی لومت کارگردان شهیر آمریکایی ست .

3 - صحنه رقابت ماشین ظرفشویی که بین پدر و داماد خانواده هست برگرفته از یک خاطره واقعی جنی لومت است که خیلی سال پیش بین پدرش (سیدنی لومت) و باب فاس (کارگردان و بازیگر فقید آمریکایی که در سال 1987 از دنیا رفت) اتفاق افتاده .

پ.ن : سایت خبری صنعت سینما (IRASUN) نقد خوبی رو برای این فیلم نوشته . خواندش خالی از لطف نیست .

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳

هرگز اینگونه لبخند نزن !ا


مرگ در ونیز (Death in Venice)

کارگردان : لوچینو ویسکونتی
نویسنده : لوچینو ویسکونتی (بر اساس رمان توماس مان)
بازیگران : درک بوگارد ، بیورن اندرسون

ژانر : دراما ، فانتزی
محصول سال : 1971

تگ لاین : داستان مشهور مردی که کمال زیبایی رهایش نمی کرد .


از همین ابتدا بگذارید صحبتمان را دو قسمت کنیم : داستان و فیلم .

1 - تا آنجا که من می دانم کمتر پیش می آید که فیلمی را از رمانی اقتباس کنند و آن فیلم بتواند ارزشهای کتاب را در خود حفظ کند . (البته در این بین انجمن شاعران مرده (Dead Poets Society) جزو استثناها است !) . مرگ در ونیز بازتابی از زندگی شخصی نویسندهء آن ، توماس مان ، است که با وجود داشتن همسر و 6 فرزند تمایلات همجنسگرایانه خود را در آثارش آشکار می سازد . اما فیلمنامهء ویسکونتی چندان به توماس مان پایبند نیست . اساس داستان را گرفته و به خواست خود آنرا تغییر داده است ، آن هم یک تغییر هدفمند !! . داستان فیلم دربارهء سفر پروفسوری مشهور به نام گوستاو ون آشنباخ (با بازی درک بوگارد) ونیز است که در هتل محل اقامتش فریفتهء پسر بچه ای نوجوان و زیبارو با نام تاتزیو (با بازی بیورن اندرسون) می شود . فیلم با نمایش پروفسور سوار بر کشتی و در راه عزیمت به ونیز و موسیقی اعجاب انگیز گوستاو مالر آغاز می شود . شغل پروفسور در کتاب نویسنده و در فیلم آهنگساز است . می بینید ؟ گوستاو !! آهنگساز !! بنظر میرسد ویسکونتی بجای وفاداری به مان بیشتر به مالر توجه نشان داده است .

2 - فیلم 130 دقیقه ای مرگ در ونیز جان شما را به لبتان می رساند تا تمام شود ! . ویسکونتی از بزرگان سینمای ایتالیا ست . شکی در آن نیست . اما فیلمهای قدیمی با این فرمت از سینمای اروپا چندان مورد علاقه من نیست . روند فیلم بسیار کند است ، بازی بازیگران بیشتر شبیه تئاتر است تا سینما ، حرکتهای دوربین ناگهانی و با لرزش انجام می شود و چندین و چند دلیل دیگر که این فیلم را از فهرست فیلمهای مورد علاقه من خارج کند . داستان کتاب در رابطه با تمامی وسوسهء درونی و عشق مردی بزرگسال به پسر بچه ای نوجوان است . عشقی فراتر از شهوت و نیاز . عشقی در ستایش زیبایی . بحثهای فلسفی بسیار ارزشمندی بین گوستاو و دوستش آلفرد در می گیرد . افکار گوستاو با وجود داشتن همسری که دوستش دارد حول علاقه اش به پسر بچه می گذرد . خلاصه بگویم : همه چیز در ذهن گوستاو می گذرد و در بحثهایش با آلفرد . این یعنی همان کتاب ! . همان چیزی که تصویر سازی اش بسیار سخت و در بعضی مواقع غیر ممکن است . نه آنکه ویسکونتی نتوانسته باشد ! ، نه ! ، منتها فیلم کسالت بار و خسته کننده شده است .

نکات زیبایی در فیلم وجود دارد که چون کتاب را نخوانده ام نمیدانم شاهکار مان است یا استادی ویسکونتی . در صحنه ای که گوستاو وارد لابی هتل می شود تاتزیو را می بیند که پشت پیانو نشسته و به سادگی "برای الیز" بتهوون را می نوازد . شاید این تنها قسمتی از فیلم باشد که نوایی به جز سمفونی 3 و 5 مالر به گوش می رسد . آنهم یکی از عاشقانه ترین آثار بتهوون ! . شما گوستاو را میبینید که عاشقانه تاتزیو را نگاه می کند و به ناگهان وارد خاطراتش می شوید . یک فاحشه خانه و دخترکی زیبا که پشت پیانو نشسته و همین قطعه را می نوازد . در خاطرات گوستاو شما مدام همسر او را می بینید . اما در این صحنه و این آهنگ ، فاحشه ای نمایان می شود . اینکه ویسکونتی می خواهد این دو حس را یکسان نمایش دهد یا بگوید که در این صحنه عشق جای خود را به شهوت می دهد . هر چه که هست حرکت هوشمندانه است برای اینکه ذهن شما را درگیر کند .

در صحنه ای دیگر گوستاو را می بینید که برای ابراز عشقش به آرایشگاه می رود ، اصلاح می کند ، موهای خاکستری اش را رنگ می کند ، خود را بزک می کند و شاد و خندان به هتل بر می گردد . در انتهای فیلم او را در کنار ساحل ، در حال تماشای دعوای تاتزیو با دوستش می بینید . آزرده می شود . شکسته می شود . رنگهای مصنوعی از کنار گوشهایش بر روی صورت سفیدش جاری می شود . و اینجاست که "مرگ در ونیز" به سراغش می آید . گوستاو با تمام فلسفه هایی که می بافد ، در راه مبارزه با نفسش فدا می شود .

مرگ در ونیز فیلم خوبی ست . تنها به این دلیل که از کتاب خوبی اقتباس شده . اما  شاید برای کسی مثل من که دیگر حال و حوصله کتاب خواندن را ندارد ، اثر قابل قبولی باشد .

بد نیست بدانید که :

1 - برت لنکستر بازیگر مطرح آمریکایی بسیار مشتاق ایفای نقش گوستاو بود . اما برای این نقش درک بوگارد انتخاب شد .

2 - این اثر دومین فیلم از سه گانهء مشهور ویسکونتی می باشد . فیلم اول نفرین شدگان (La Caduta Degli Dei) محصول 1969 و فیلم سوم لودویگ (Ludwig) محصول 1972 است .

3 - مارک برنز ، بازیگر نقش آلفرد ، دوست و هم صحبت گوستاو ، اعتراف کرده است که از دیالوگهای فلسفی که داشته چیزی متوجه نشده است ! .

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
تگ ها : death in venice ، drama ، fantasy

نه اینجا ، و نه هیچ جای دیگر

جایی دیگر (Elsewhere)

کارگردان : ناتان هوپ
نویسنده : ناتان هوپ
بازیگران : آنا کندریک ، تانیا ریموند ، چاک کارتر ، جان گرایز ، پال وزلی

ژانر : تریلر ، جنایی ، دراما
محصول سال : ٢٠٠٩

تگ لاین : هر شهری اسرار خود را دارد .

ناتان هوپ را بیشتر بعنوان فیلمبردار می شناسند تا کارگردان . در هر حال چه در کارگردانی و چه فیلمبرداری شخصیت چندان شناخته شده ای به حساب نمی آید . جایی دیگر (Elsewhere) دومین فیلم وی بعد از خوش شانس (Lucky) در مقام کارگردان و فیلمنامه نویس است . داستان فیلم به اندازه کافی جذاب و پر کشش است که شما را تا انتهای فیلم همراه کند . به شرط آنکه بتوانید تا انتهای فیلم بازی بازیگران آن را تحمل کنید ! . جیلین (با بازی تانیا ریموند) دختر جوان ، پر شر و شور ، جذاب و تقریبا هرزه ای است که از طریق اینترنت با مردی آشنا و پس از دیدار با او ناپدید می شود . داستان فیلم حول تلاش سارا (با بازی آنا کندریک) ، دوست صمیمی جیلین ، برای یافتن او و فهمیدن سرنوشت دوستش می باشد . می بینید که داستان فیلم به خودی خود پتانسیل تبدیل شدن به یک اثر موفق و تاثیر گذار را دارد . تا اینجا ناتان هوپ در مقام فیلنامه نویس به خوبی توانسته نقش خود را ایفا کند . اما وقتی به کارگردانی و بازیگری میرسیم قضیه متفاوت می شود . تانیا ریموند به خوبی از پس نقش خود بر می آید و این امر با کمک شخصیت پردازی خوبی که در فیلمنامه وجود دارد کامل می شود . اما نقش او در فیلم کوتاه است و داستان توسط دیگر بازیگران آن شکل می گیرد . بازی ضعیف و تصنعی آنا کندریک بیشتر از آن که او را دختری مثبت ، باهوش و در عین حال جذاب نشان دهد ، از او شخصیتی پخمه و دست و پا چلفتی می سازد . در بخش ابتدایی فیلم ، تا قبل از گم شدن جیلین ، هیچ چیز بین این دو دوست رخ نمی دهد تا شما برداشت صمیمیت آتشینی بین آنها احساس کنید ! . در صورتیکه تمام مبنای داستان حول همین صمیمیت و سماجت سارا برای یافتن دوستش رقم می خورد . آقای تاد (با بازی جان گرایز) کاملا بی منطق ، غیر قابل توجیه و بی دلیل ترسم می شود و شما هیچ دلیل قابل قبول ، پخته و کار شده ای را برای توجیه رفتارش از فیلم دریافت نمی کنید (البته ذکر تنها چند جمله کوتاه در پایان فیلم علت رفتار او را غیر مستقیم به شما می فهماند که بیشتر شبیه دیکتهء موقعیت است تا نمایش مفهوم !!)

فیلم پر از صحنه ها ، شخصیتها و اتفاقهای بی دلیل و زائد است . به نظر می رسد که نمایش ضعیف دو شخصیت خام فیلم (بیلی و افسر پلیس) تنها برای ازدیاد مظنونین صورت گرفته است ! . اینکه چرا پس از گذشت 5 سال همچنان تلفن همراه دختر گم شده شارژ دارد ! . اینکه چرا آقای تاد تظاهر به حساسیت به عطر و بوی سیگار می کند ! . اینکه چرا در این شهر تنها و تنها یک پلیس حضور دارد که بدلیل لجبازی او با سارا هیچ کس دیگری برای پیگیری ماجرا وجود ندارد ! . اینکه چطور همین پلیس به حرف یک زن دیوانه که دخترش را 5 سال پیش گم کرده گوش می کند و چند تیم پلیسی را تنها با استناد بر صحبتهای او روانهء صحنهء جرم می کند ! . و چندین و چند چرای دیگر که تقریبا همگی بی پاسخ می ماند . نه !! بنظر می رسد حتی فیلنامه هم جای کار بیشتری داشت ! .

جایی دیگر فیلم خوبی نیست . از آن دسته فیلمهاست که بعد از گذشت چند روز به طور کامل فراموشش می کنید . اما بی شک ارزش یک بار دیدن را دارد . مخصوصا به شخصه از دیدن فیلمهایی که بی قیدی جوانان را به هر شکلی نشان می دهد لذت می برم !!!.

بد نیست بدانید که :

1 - تانیا ریموند را همگی برای بازی نقش الکس در سریال Lost می شناسیم .

2 - شاخص ترین اثر در کارنامه ناتان هوپ کارگردانی و فیلمبرداری چند اپیزود از سریال CSI است .

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
تگ ها : elsewhere ، thriller ، crime ، drama