ف ی ل م

از نگاه یک بینندهء عام

معصومیت چند صد ساله

بگذار فرد درست داخل شود (Låt den rätte komma in)

کارگردان: توماس آلفردسون
نویسنده: جان آیوید لیندکویست
بازیگران: کر هدبرانت ، لینا لیندرسون

ژانر: دراما ، ترسناک ، رومنس
محصول سال: 2008

تگ لاین: الی دختری 12 ساله است. او بیش از 200 سال است که 12 ساله است. حال او برای زندگی به خانهء کناری آمده است.

اینبار ومپایر به سوئد می رود تا در یکی از زیباترین فیلمهای این ژانر نقش آفرینی کند. توماس آلفردسون، کارگردان، بازیگر و ادیتور 44 سالهء سوئدی، به جز چند فیلم و سریال متوسط و و معمولی چندان اثر خاصی در سابقه هنری خود ندارد (البته به جز Four Shades of Brown که اثر قابل توجهی با نویسندگی و بازی رابرت گوستاوسون بشمار می آید). اما بنظر می رسد این بار آلفردسون با فیلم جدیدش گام بلندی را برداشته و بعنوان یک فیلمساز موفق اروپایی خود را به جهان سینما معرفی کرده است.

بگذار فرد درست داخل شود ، اصلا فیلم ساده ای نیست! . البته نمیتوان آنرا بعنوان یک فیلم پیچیده نیز قبول کرد. مسئله همینجاست که هر کس می تواند بسیار سطحی یا بسیار عمیق به آن نگاه کند. دختر 12 ساله ای به نام الی (با بازی لینا لیندرسون) به همراه پدرش به همسایگی پسر 10 ساله ای به نام اسکار (با بازی کر هدبرانت) نقل مکان می کنند. رفتارهای مشکوک آنها همراه می شود با مفقود شدن تعدادی از ساکنین محل. در ادامه متوجه می شویم که الی یک ومپایر (خون آشام) است که پدرش برای جلوگیری از به دام افتادن او خود مرتکب قتل و آوردن خون برای او می شود. ما در این فیلم شاهد رخ دادن یک رابطه عاطفی بین این دو کودک هستیم که به زیبای تصویر شده است و در آخر، پس از مرگ پدر، فرار اسکار از خانه و همراه شدنش با الی را سبب می شود.

این ساده ترین نگاهی بود که می تواند به این فیلم داشت!. فیلم با تیتراژی بسیار ساده شروع می شود. حک شدن نام افراد با فونت سفید در زمینهء کاملا سیاه، بدون هیچ صدا و موسیقی. بخش ابتدایی فیلم تقریبا بدون هیچ موسیقی خاصی سپری می شود تا جایی که شما طنین زیبای موسیقی را در سکانس آخرین برخورد پدر و دختر می بینید که مرد به دست دخترش به قتل می رسد. در دو قسمت از فیلم، آنجایی که پدر برای سیر کردن دخترش قربانی انتخاب می کند شما متوجه می شوید که مرد با ریختن اسید در خون سعی در کشتن دخترش دارد و البته در هر دوبار نیز ناموفق می ماند تا جایی که در صحنه ای عجیب اسید را به روی صورت خود می پاشد. احتمالا شما همچنان با ذهن خود درگیر هستید و علت این رفتار پدر و کینه از دخترش را متوجه نمی شوید. در سکانسی شما شاهد مشاجره پدر و دختر و البته سلطهء دختر بر مرد را شاهد هستید که احتمالا این نیز برای شما قابل درک نیست.

اسکار پسر آرام و نسبتا دست و پا چلفتی است که در مدرسه مورد آزار همکلاسی هایش قرار می گیرد. رابطهء عاطفی او با دختر همسایه و تاثیر دختر در زندگی پسر به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم نمایش داده می شود. در دو صحنه شما اوج این تاثیر را مشاهده می کنید: پدر با یک چوب بلند جسد مردی را که دختر او را کشته است در میان یخ دریاچه پنهان می کند. در صحنه ای شما اسکار را می بینید که همان چوب را از میان یخها بیرون می کشد و با آن ضربهء محکمی به سر پسری که او را اذیت می کند می زند. در صحنهء دیگه شما الی را می بینید که با صورت و لبهای خونین بر بالای سر جسد قربانی اش لبهای اسکار را می بوسد و باعث می شود لبهای او نیز خونی شود.

خصوصیات عمومی ومپایرها در این فیلم نیز رعایت شده است. ومپایرها پیر نمی شوند، از طریق مکیدن خون از گردن قربانیان تغذیه می کنند و نسبت به روز و نور خورشید حساس هستند. در دو سکانس که رویارویی الی و اسکار را نمایش می دهد، آنجا که چشمان اسکار بسته است، ما الی را در قالب یک پیرزن می بینیم که نمایش دهنده ذات پیر این دختربچه بواسطه چند صد سال زندگی در قالب یک دختر بچه 12 ساله است. در انتهای فیلم پس از چندین قتل پی در پی توسط الی که البته اسکار هم به نوعی او را همراهی می کند، پسربچه را سوار بر قطار می بینید که به همراه دختربچه که بخاطر نور آفتاب در داخل جعبه ای قرار دارد به جای نامعلومی سفر می کند. اینجاست که معمای فیلم برای بینندهء تیزبین حل می شود!!. آن مرد مسلما" نمی تواند پدر الی باشد!. احتمالا 50-60 سال پیش آن مرد نیز پسر بچه ای بوده که به عشق الی با  او همراه شده است و مرور زمان او را مسن کرده اما الی تغییر ناپذیر باقی مانده است. شما اینجا برای عاقبت اسکار افسوس خواهید خورد و می دانید که 50 سال دیگر او نیز به سرنوشت آن مرد دچار خواهد شد و الی با یک پسربچه دیگر به زندگی ابدی خود ادامه خواهد داد. اینجاست که دلیل حسادت مرد به اسکار را می فهمید، و حتی سعی او برای کشتن الی را درک می کنید.

زیباترین صحنهء فیلم قسمتی است که برادر همکلاسی اسکار سعی در کشتن او در استخر دارد. دوربین زیر آب است و تقلای اسکار را نمایش می دهد. ناگهان شما دو پا را در استخر می بینید که بر روی آب کشیده می شود و بی حرکت می ایستد و دست برادر همکلاسی جدا می شود و خون در استخر جاری می گردد. شما همچنان با اسکار زیر آب هستید و با دلهره قتل عام چهار کودک را بیرون در استخر به دست الی تجسم می کنید!!.

بگذار فرد درست داخل شود مانند تمام فیلمهای اسکاندیناوی ریتم کند و در بعضی جاها خسته کننده ای را دارد. احمالا بی حالی و سردی هنرپیشگانش هم از آب و هوای خاص سوئد ناشی می شود. اما شاید به جرات بتوان گفت با یکی از بکر ترین فیلمهای این ژانر روبرو خواهید بود و مطمئنا از دیدن این فیلم لذت خواهید برد.

بد نیست بدانید که:

1 - این فیلم بدلیل داشتن صحنه های خونین و خشن و همچین نمایش غیر مستقیم برهنگی درجه نمایش R (دیدن فیلم برای افراد زیر 17 سال حتما با حضور یک بزرگتر باشد) گرفته است.

2 - عنوان فیلم و همچنین رمان آن بر گرفته از ترانه ای ساخت موریسی می باشد. در افسانهء ومپایر، خون آشام بدون اجازه نمی تواند وارد مکانی شود. در صحنه ای فیلم الی روبروی اسکار ایستاده است و ملتمسانه برای ورود به خانه از او اجازه می گیرد.

3 - جالب است که بدانید صدای گاز زدن بدن قربانیان توسط الی با گاز زدن سوسیس ساخته شده است!!. همچنین صدای نوشیدن خون آنها نیز با خوردن ماست شبیه سازی شده.

4 - در حال حاضر این فیلم در فهرست IMDb در جایگاه 206مین فیلم برتر تاریخ سینما قرار دارد.

5 - توماس آلفردسون مشغول ساخت اولین فیلم آمریکایی و انگلیسی زبان خود تحت عنوان دختر دانمارکی (The Danish Girl) است. فعلا حضور نیکول کیدمن و گوئینث پالترو در این فیلم قطعی شده است. این فیلم احتمالا در سال 2011 اکران خواهد شد.

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها : let the right one in ، horror ، romance ، drama

یک جنایتکار دوست داشتنی

دشمنان مردم (Puplic Enemies)

کارگردان: مایکل مان
نویسنده: رونان بنت ، مایکل مان ، ان بیدرمن
بازیگران: جانی دپ، کریستین بیل، ماریون کوتیلارد، استفان گراهام

ژانر: بیوگرافی، تاریخی، تریلر، جنایی
محصول سال: 2009

تگ لاین: خطرناکترین فرد تحت تعقیب آمریکا

جان دیلینجر یکی از عجیب ترین انسانهایی است که تاریخ جرم و جنایت به خود دیده. او که تخصصش سرقت از بانک بود، چنان رعب و وحشتی در اواخر دهه 20 و اوایل دهه 30 در آمریکا ایجاد کرده بود که حتی بر روی اقتصاد آمریکا نیز تاثیر گذاشته بود. داستان زندگی این تبهکار دستمایهء ساخت فیلمی شده است که میخواهیم در موردش صحبت کنیم.

مایکل مان کارگردان توانایی است که بیشتر در ذهن ما با سه فیلم علی (Ali) با بازی وی اسمیت و جیمی فاکس ، حرارت (Heat) با بازی اسطوره های بازیگری، آل پاچینو و رابرت دنیرو، و وثیقه (Collateral) با بازی تام کروز و جیمی فاکس ثبت شده است. آخرین فیلم او، میامی وایس (Miami Vice) محصول سال 2006 با بازی کالین فارل و جیمی فاکس اثر قابل قبولی در ژانر اکشن بشمار می رود. اینبار او برای بار سوم بیوگرافی یک فرد را موضوع ساخت فیلم قرار داده است. اولین بار در سال 1999 داستان زندگی جفری ویگاند (فردی که اسرار صنعت تمباکو را در آمریکا فاش نمود) را در فیلم محرم راز (The Insider) به تصویر کشید و برای بار دوم در فیلم علی به زندگی محمد علی کلی پرداخت. و اینبار هم داستان زندگی و جنایتهای جان دیلینجر، یکی از بزرگترین تبهکاران تاریخ آمریکا.

در ویکیپدیا می خوانیم : ابتدا قرار بود تا فیلم به صورت تلویزیونی و با بازی دی کاپریو آغاز شود اما به دلیل خلل در انجام پروژه و تعویق سه ساله ی آن، سرانجام با جدا شدن دی کاپریو و پیوستن جانی دپ، مایکل مان مصمم به ساخت این فیلم سینمایی شد. همچنین ماریون کوتیارد به دلیل اعتصاب جمعی نویسندگان هالییوودی و در زمان توقف پروژه ی ساخت فیلم "9 نه" به تیم مایکل مان پیوست تا در این فرصت فیلمی را به نام خود ثبت کرده باشد. جان دیلینجر واقعی در فاصله میان مه ۱۹۳۳ تا ژوئیه ۱۹۳۴ از ده‌ها بانک سرقت کرد و نزدیک به ۳۰۰ هزار دلار ربود که معادل پنج میلیون دلار امروز است.این فیلم نسبت به فیلم‌های دیگر مایکل مان این برتری را دارد که با دوربین‌هایی دیجیتال با لنزی بسیار حساس فیلمبرداری شده‌است.

دشمنان مردم فیلم خوبی ست. از آن دست فیلمهای خوب که خوب بودنش انکار ناپذیر است. فیلمی خوش ساخت با بازیهای روان و کارگردانی حرفه ای و صد البته داستانی جذاب. البته فیلمهای گانگستری، با آن کلاه ها و کت و شلوار تمیز، با آن سیستم مردسالارانه و نگاه به زن به شکل یک کالا، با آن خشونت های عادی و روزمره، همه و همه جذابیت خاص و منحصر بفرد خود را دارند که شاید در هیچ نوع فیلم دیگری قابل دسترسی نباشد.

در دشمنان مردم ما قرار است داستان یک جنایتکار را که در گذشته برای چند سالی بصورت کابوس آمریکا درامده بود را شاهد باشیم. اما از این انسان شرور خبری نیست!. ما با یک دیلینجر دوست داشتنی، که به پول مردم کار ندارد، که مستقیم آدم نمی کشد، که به زنها احترام می گذارد، که حرفهای بامزه و جذاب می زند، که بسیار به دوستانش اهمیت می دهد و در کل بسیار آدم خوب و مقبولی است سر و کار داریم. جانی دپ اینبار از نقشهای معروفش فاصله گرفته است. نه از سادگی ویلی ونکا (چارلی و کارخانه شکلات سازی) و ادوارد دست قیچی خبری است، نه از فضای فانتزی سوئینی تاد و جک گنجشکه (دزدان دریایی کارائیب) !!. اینبار جانی دپ را در اقتدار کامل می بینیم. اقتدار در مقابل کریستین بیل که تقریبا همیشه نقش انسانهای مقتدر را بازی کرده است. اینبار ما کریستین بیل را بسیار کمرنگ، کم تاثیر، بدون استفاده از هنر بازیگری اش می بینیم. بهتر بگویم، ما اصلا کریستین بیل را نمی بینیم!. همین حاشیه بودن کریستین بیل باعث درخشیدن بیش از حد جانی دپ شده باشد. انگار فقط یدک کشیدن نام کریستین بیل در فهرست بازیگران برای عوامل آن کافی بود، وگرنه می شد از هنر او بهترین استفاده را نمود.

همانطور که گفتم چهره تصویر شده از این جنایتکار بسیار جالب است. به یاد فیلم گنگستر آمریکایی (American Gangster) به کارگردانی ریدلی اسکات و بازی دنزل واشنگن در نقش فرانک لوکاس افتادم. فرانک لوکاس هم از گانگسترهای معروف آمریکایی است که مدتها وحشت را در دل آمریکایی ها انداخته بود و از او با عنوان سلطان مواد مخدر یاد می شود. در فیلم چندان چهرهء منفی او را نمی بینیم ، هر چند تاکیدی بر خوب بودن آن نیز وجود ندارد. اما لوکاس تفاوت بزرگی با دیلینجر دارد و آن این است که لوکاس دوره محکومیت خود را گذراند ، توبه کرد و همچنان نیز زنده است. دیلینجر در انتهای جرم و جنایتش توسط پلیس کشته شد. توبه هم نکرد !!!. اما مثبت نشان دادن این شخصیت و اسطوره سازی از آن مطمئنا علتی داشت که من متوجه آن نشدم. اوج این مسئله را می توان در رفتار با زنها مشاهده کرد. دیلینجر را در نظر بگیرید که از بانک سرقت می کند، چند نفر را گروگان می گیرد و در حال جنگ با پلیس، پالتو خود را بر روی دوش زن گروگان که از سرما می لرزد می اندازد. در آن طرف مقایسه کنید این مسئله را با رفتار پلیس با دوست دختر دیلینجر که او را بی گناه و بی دلیل به باد کتک می گیرند و شکنجه اش می دهند.

زیباترین صحنهء فیلم آنجاست که دیلینجر وارد اداره پلیس و همان مرکزی که برای دستگیری او تشکیل شده است می شود. عکسهای خود و دوستانش را روی دیوار می بیند، گشتی در سالن می زند، حتی از پلیسهایی که از رادیو یک مسابقه ورزشی را دنبال می کنند نتیجهء بازی را می پرسد!. در این سکانس شما در برابر قدرت، ذکاوت و جسارت دیلینجر سر تعظیم فرود می آورید!.

دشمنان مردم از آن فیلمهایی ست که خیلی بهتر از آن را در تاریخ سینما می توانید پیدا کنید. اما این فیلم را باید دید !!. چون بیشتر از آنکه فیلم خوب باشد، دیدنی ست.

بد نیست بدانید که:

1 - در این فیلم استفان گراهام (قبلا از او فیلم سگدانی را اینجا معرفی کرده ام) در نقش نلسون بیبی فیس ظاهر شده است. همچنین لیلی سوبیسکی (قبلا از او فیلم قطار شب را اینجا معرفی کرده ام) در یک نقش فرعی (پلی همیلتون) حضور داشته است. جوانی ریبسکی (او را با نقش فرنک، برادر فیبی، در سریال فرندز می شناسیم) ایفای نقش الوین کارپیس را عهده دار است ، چنینگ تاتم (همان رقاص معروف در فیلم Step Up) نیز در یک صحنه کوتاه به جای پریتی بوی فلوید بازی کرده است.

2 - شما در ابتدای فیلم شاهد کشته شدن پریتی بوی فلوید هستید. در صورتیکه در واقعیت او سه ماه بعد از کشته شدن دیلینجر به قتل رسید.

3 - سکانس ورود دیلینجر به ادامه پلیس در واقعیت رخ نداده است.

4 - آنا سیج، همان زنی که به خاطر اقامت در آمریکا به دیلینجر خیانت کرد، جایزه 5هزار دلاری را دریافت نمود. اما 21 ماه بعد به رومانی بازگردانده شد.

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها : public enemies ، biography ، thriller ، crime

به چه چیز تو دل ببندم ؟

خون: آخرین خون آشام (Blood: The Last Vampire)

کارگردان: کریس ناهون
نویسنده: کریس جو ، بر اساس شخصیت پردازی کنجی کامیاما و کاتسویا ترادا
بازیگران: جیانا جون ، الیسون میلر

ژانر: اکشن ، ترسناک ، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: جایی که شرارت ظهور کند، او شکار خواهد کرد.

من علاقهء عجیبی به کاراکترهای خون آشام (Vampire) و گرگینه (Werewolf) در سینما دارم. به همین دلیل تا آنجا که بتوانم تمامی فیلمهای مرتبط با این شخصیتها را می بینم و "خون: آخرین خون آشام" نیز از این قاعده مستثنی نیست. به جرات فیلمهایی نظیر مصاحبه با خون آشام و دراکولا برام استوکر از بهترین فیلمهای زندگی من هستند.

اینکه چگونه شخصیت اروپایی دراکولا وارد ژاپن شده است بر میگردد به تاثیر پذیر شدید آنها از جریانات موجود در جهان. ژاپنیها بنظر می رسد هر چه در فرهنگ ملل مختلف دنیا وجود دارد را جذب می کنند ، لوکالیزه می کنند ، و به مالکیت خود در می آورند. صنعت انیمیشن سازی آنها نیز ابزاری برای همین تملک و حتی انتشار این فرهنگ جذب شده است. حال خون: آخرین خون آشام، انیمیشن تحسین شدهء هیرویوکی کیتاکوبو محصول سال 2000، پایه و اساس ساخت فیلمی توسط کریس ناهون شده است.

ناهون کارگردان خاصی نیست!. شاید تنها اثر کمی شناخته شدهء او بوسه اژدها (Kiss of the Dragon) محصول سال 2001 با بازی جت لی و فیلنامهء لوک بسون باشد. اما بازسازی یک انیمیشن موفق ژاپنی کمی جسارت می خواهد. من کارتون سال 2001 را ندیده ام و نمیدانم که چقدر فیلم به آن وفادار بوده است. اما بحث بر سر خون آشام است! ومپایر!. همه ما او را می شناسیم. موجودی انسان نما که عمر جاوید دارد و از خون تازهء انسانها (و اگر مجبور شود حیوانات) تغذیه می کند. آن هم از گاز گرفتن گردن قربانی با دندانهای نیش که از حالت طبیعی بلندتر است. در تابوت می خوابد و هیچ چیز به جز بریده شدن سر، یا زدن یک میخ مخصوص در قلبش، یا در بعضی شرایط صلیب و صد البته نور آفتاب جلودارش نیست. اینها تمام چیزهایی است که فیلمهای برتر این ژانر به ما آموزش داده اند و شخصیت ومپایر در ذهن ما بر همین اساس شکل گرفته است.

اما دراین فیلم هر آنچه که شما می دانید وارونه جلوه می کند. و صد البته از ظرافت و زیبایی شخصیت پردازی این موجود اسرار آمیز نیز خبری نیست. خون آشامهای اینجا یک بار هم خون نمی نوشند، در آفتاب راه می روند، پرنده می شوند و پرواز می کنند و حتی به شکل گرگینه در می آیند. پس ما در این فیلم با تعریف جدیدی از ومپایر مواجه خواهیم بود. داستان بر اساس کینهء قهرمانی به اسم سایا (با بازی جیانا جون) می باشد که چند صد سال پیش پدرش توسط قویترین و مسن ترین ومپایر، اونیگن (با بازی کویوکی) کشته شده است. در این راه و برای رسیدن به اونیگن با تیمی که هدفش نابودی خون آشام ها است همکاری می کند. دختر یک ژنرال آمریکایی به اسم آلیس (با بازی الیسون میلر) ناخواسته وارد ماجرا و همراه سایا می شود، و باقی قضایا !.

در این فیلم چند صحنهء اکشن شلوغ می بینیم، مقداری جلوه های ویژه و کمی هم تعقیب و گریز. صحنه های اکشن فیلم چندان چنگی به دل نمی زنند، البته سکانس جنگ کاتو (استاد سایا با بازی یاسواکی کوراتا) به نسبت قابل توجه است. جلوه های ویژه فیلم ابتدای و در بعضی موارد مضحک و خنده دار است ، و تنها صحنه تعقیب و گریز درست مانند فیلم دنیای مردگان (Underground) ساخته شده است. کاراکتر آلیس به اندازه کافی می تواند شما را از این فیلم متنفر کند !. رفتار توجیه ناپذیر او و شخصیت پردازی زائدش با بازی بد الیسون میلر همراه شده و یک کاراکتر رو اعصاب را عرضه می کند !!. حتی بازی جیانا جون در نقش سایا، دختری خون آشام و شمشیرزن، به قدری ناشیانه است که شما متقاعد می شوید انتخاب او برای این نقش تنها بخاطر شباهتش به شخصیت کارتونی سایا است !!. حرکات او به قدری کند و آهسته است که حتی زاویه دوربین و تدوین نیز نی تواند آن را پوشش دهد.

این فیلم کمکی به ارضای میل شدیدم به دیدن فیلمهای ومپایر نکرد !!. احتمالا مجبور شوم یک بار دیگر مصاحبه با خون آشام، دنیای مردگان، دراکولا برام استوکر، ون هلسینگ یا حتی گرگ و میش (Twilight) یا تیغه (Blade) را ببینم !!.

بد نیست بدانید که :

چیز خاصی نیست !. هر آنچه که لازم بود این فیلم را نبینید در بالا گفته ام !.

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱

من کیم, اینجا کجاست؟!

 

خماری (The Hangover)

کارگردان: تاد فیلیپس
نویسنده: جون لوکاس، اسکات مور
بازیگران: بردلی کوپر، اِد هلمز، زاک گلیفیاناکیس، جاستین بارثا، هیثر گراهام،   ساشا برس، جفری تامبر

ژانر: کمدی
محصول سال: 2009

تگ لاین: بعضی ها جنبه لاس وگاس را ندارند!

دو روز مانده به مراسم عروسی داگ (جاستین بارثا) و تریسی (ساشا برس)، داماد به همراه برادر همسر (زاک گلیفیاناکیس) و دو تن از دوستان صمیمی اش (بردلی کوپر و اِد هلمز)، برای برگزاری مهمانی مجردی قبل از ازدواجش راهی لاس وگاس می شود. قرار است این چهار نفر یک شب در لاس وگاس بمانند و پس از آن برای مراسم ازدواج راهی شهرشان شوند. اما صبح در حالی از خواب بیدار می شوند که نه تنها حتی هیچ چیز از شب گذشته به خاطر نمی آورند، که داماد را هم پیدا نمی کنند و همینطور با یک ببر در دستشویی و یک نوزاد در اتاقشان روبرو می شوند.

از این جا به بعد تقریباً اتفاقی نیست که گریبان این سه نفر باقیمانده را نگیرد. وقایع شب گذشته همچون پازلی است که تقریباً هیچ کدام از تکه هایش در دسترس نیست و کشف هر تکه چنان تعجبی در پی دارد که باور آنکه اتفاقی هولناک تر هم در پی خواهد بود را غیر ممکن می کند. رویارویی بی وقفه با اتفاقاتی که هرکدامشان به تنهایی می توانند موضوع یک فیلم سینمایی باشند پدید آور احساسی بین شوک و خنده است.

هم بیننده و هم بازیگران، از همان ابتدا با سیلی از سوالات بی جواب در خصوص شب گذشته مواجه هستند و در مسیری مشترک به سوی مقصدی نا معلوم با یکدیگر هم سفرند. مسیری که در آن هم بیینده و هم بازیگران به یک اندازه نمی دانند، به یک اندازه گیج و سردرگم هستند و با شنیدن هر خبر جدید از دیشب به یک اندازه تعجب می کنند، جایی که تمام حواس و عواطف بیننده با بازیگران به طرزی باورنکردنی همسو و منطبق است.

فیلم آنقدر دیدنی و جذاب است که هر چه کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که حتی قسمتی از آن را نقل کنم از ترس این که مبادا اندکی از لذت دیدن آن کم شود و به جای آن توصیه فراوان می کنم که حتماً آن را تماشا کنید.

بد نیست بدانید که:

1. در مورد دندان پیشین استو که در خلال فیلم می افتد هیچ گونه افکت یا جلوه های ویژه ای به کار نرفته است، و اد هلمز از همان کودکی این دندان را نداشته است. در حقیقت دندانی که برای او گذاشته شده است قلابی است.

2. در مورد مرغی که صبح روزی که از شب قبل چیزی به خاطر نمی آوردند در اتاق هتل بود، هیج توضیحی در فیلم داده نمی شود.

3. شخصی که در آسانسور هتل در حال عشق بازی با یک خانم غافلگیر می شود تاد فیلیپس کارگردان فیلم است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها : the hangover ، comedy

نهایت زن ستیزی

 

سگدانی (Doghouse)

کارگردان : جیک وست
نویسنده : دن شافر
بازیگران : دنی دایر ، استفان گراهام ، نوئل کلارک ، تری استون ، لی انگلبی

ژانر : کمدی ، ترسناک
محصول سال : 2009

تگ لاین : نبرد جنسیت ها خون آلود می شود !

جیک وست کارگردانی است که در سابقه خود تعداد زیادی فیلم ویدئویی و تلویزیونی (و نه سینمایی) ، چندین فیلم کوتاه و چند نمونه هم فیلم سینمایی کم ارزش دارد که تمامی آنها به نوعی با ژانر وحشت در ارتباط هستند. از طرفی دن شافر به تازگی وارد دنیای نویسندگی شده و این اولین فیلنامه اش است که به نمایش در می آید. حالا این دو نفر در کنار هم هجویه ای بی سر و ته را عرضه می کنند به نام "سگدانی" !!.

فیلم با معرفی شخصیتهای مرد فیلم آغاز می شود. چند دوست (نیل با بازی دنی دایر، میکی با بازی نوئل کلارک، مت با بازی لی اینگلبی و چند نفر دیگر) برای کمک به دوستشان (وینس با بازی استفان گراهام) که در حال طی کردن پروسهء جدایی از همسرش است، برنامه سفر به یک روستای دور افتاده را طراحی می کنند. تمامی آنها به نوعی زن گریز هستند و با همسر یا دوست دخترشان ناسازگاری دارند. البته نمایش صحنه ها به نوعی ست که زنها ریشهء مشکل معرفی می شوند. آنها در یک کافه جمع می شوند تا سفر را آغاز کنند. تمام صحنه های فیلم تا این لحظه بدون نمایش مرد (به جز قهرمانان داستان) سپری می شود. مردم خیابان، مسئول کافه، آشپز پشت پنجرهء رستوران روبروی کافه، راننده ماشین ، همگی زن هستند !. سفر آغاز می شود و آنها به شهر دور افتاده می رسند. در این شهر مادهء سمی منتشر شده است که فقط زنها را تحت تاثیر قرار می دهد و تمامی آنها را به زامبی تبدیل نموده است که مردهای شهر را کشته و خورده اند و حالا به دنبال کشتن مردهای داستان هستند. در این بین یک نظامی به نام گروهبان گوین رایت (با بازی تری استون) به جمع آنها اضافه می شود و ... نبرد آغاز می گردد !!!!.

سگدانی را می توان یکی از بیشمار فیلمی دانست که به سوژهء زامبی می پردازد. منتها به شکلی کمدی و مضحک. اگر بخواهیم این فیلم را با نمونه اش ، Shaun of the Dead ، مقایسه کنیم (که آن هم فیلمی کمدی / ترسناک در رابطه به زامبی ها با بازی سیمون پگ و کارگردانی ادگار رایت است)، تنها شباهتی که وجود دارد انگلیسی بودن آنهاست (با همان لهجه های سخت و مدل روایت و شیوهء بازیگری خاص خود). فیلم طنزهای ضعیفی دارد. حتی تلاش هم نمی کند با کمی استفاده از شوخیهای کلامی و یا بحثهای بین بازیگران تماشاگر را بخنداند. تنها به گریم و حرکات عجیب و غریب زنها اکتفا می کند و بنظر می رسد کارگردان می خواهد شما را بخنداند ، اما فقط با مسخره کردن زنها !!. این تمسخر در انتهای فیلم با یافتن ریموت کنترلی که زنهای زامبی شده را می توان به وسیلهء آن در جای خود میخکوب کرد کامل می شود، و این همراه است با نتیجه گیری فیلم: وینس عکس همسر خود را از کیفش در می آورد و به آتش می کشد و ناراحتی اش از این جدایی تبدیل به یک خشم و کینه نسبت به جنس مونث می شود. این نکته را هم نمی توان نادیده گرفت که در فیلم دسته بندی بصورت انسانها و زامبی ها نیست! ، بلکه مردها و زنهاست!. بدین معنی که وقتی مردان فیلم میخواهد از زامبی ها یاد کنند ، تنها به گفتن واژهء "زنها" اکتفا نموده و هرچه میخواهند را به آنها نسبت می دهند. جالب اینجاست که احمق ترین شخصیتی که در ابتدای فیلم معرفی می شود ، مت ، که یک فروشنده مسخره است (و در ابتدای فیلم یک پسر بچه حسابی او را عصبی میکند) اینجا و در این شهر و در مبارزه با زنها از همه باهوشتر و مفیدتر ظاهر می شود. و صد البته عنوان فیلم هم برای اشاره به شهری که تمام ساکنین باقی مانده اش زن هستند، این نمایش را تکمیل می کند.

نتیجه آنکه : اگر مثل من از دوران کودکی به فیلمهای زامبی علاقه دارید، این فیلم شما را ارضا نمی کند. اگر طالب فیلم ترسناک هستید، اصلا روی سگدانی حساب نکنید. اگر دلتان فیلم کمدی می خواهد، این اثر کمکتان نمی کند. اگر فیلم زامبی / ترسناک / کمدی می خواهید بهتر از Shaun of the Dead را ببینید... اما اگر کینهء درونی از جنس لطیف دارید، این فیلم حسابی دلتان را خنک میکند !!!.

بد نیست بدانید که :

1 - دن شافر ، نویسندهء فیلنامه ، فیلم دیگری را به کارگردانی لارنس پیرس به اسم نیش حشرات (Stringers) در دست ساخت دارد که در آن هم دنی دایر و کریستینا کول (بازیگر نقش کندی ، رانندهء ون) ایفای نقش می کنند.

2 - در این فیلم دوبار به فیلم The Evil Dead (محصول سال 1981 ، ساختهء سام ریمی که یکی از آثار موفق در ژانر وحشت و سوژهء زامبی است) اشاره می شود. یک بار در دیالوگ بین مردها و دیری در پوستری که روی دیوار کومیک شاپ است.

3 - عنوان کمپانی مسافرتی که روی ماشین ون نوشته شده است (وست) از نامه کارگردان (جیک وست) گرفته شده است. بنظر می رسد که او اصرار دارد به شما بفهماند که این سفر ضد زن دست پخت اوست !!!.

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
تگ ها : doghouse ، horror ، comedy

این قطار از ریل خارج شده است

قطار شب (Night Train)

کارگردان : برایان کینگ
نویسنده : برایان کینگ
بازیگران : دنی گلاور ، استیو زان ، لیلی سابیسکی

ژانر : اکشن ، جنایی ، تریلر ، معمایی
محصول سال : 2009

تگ لاین : طمع بهای خود را دارد .

در چند هفته گذشته این سومین فیلمی است که می بینیم که حوادث آن در داخل یه قطار اتفاق می افتد . قطار (Train) به کارگردانی گیدون راف و قطار گوشت نیمه شب (The Midnight Meat Train) اثر ریوهی کیتامورا . هر دو در ژانر وحشت و هر دو حدودا کم ارزش ! . و حال سومی ، یعنی قطار شب .

قطار شب اولین اثر کارگردان آن ، برایان کینگ ، است . فیلمی که نه از جلوه های ویژه و کشتار عجیب و غریب قطار گوشت نیمه شب استفاده می کند ، و نه از داستان تکراری و خسته کننده ء قطار (Train). مایلز (با بازی دنی گلاور) مسئول قطاری ست که به سمت ناکجا آباد ، در میان برف شدید قبل از کریسمس در حال حرکت است. در راه مسافر مرموزی همراه با یک بستهء اسرارآمیز سوار قطار می شود . مایلز او را به کوپه ای هدایت می کند که در آن یک دانشجوی پزشکی به اسم کلو وایت (با بازی لیلی سوبیسکی) و یک فروشنده دائم الخمر به اسم پیتر دابز (با بازی استیو زان) حضور دارند. مسافر ناخوانده تصادفا" می میرد و جعبه همراه اون به دست این سه نفر می افتد. درون جعبه چیز مرموزی است که کارگردان تمایلی به نشان دادن آن به بیننده ندارد. هر کس آنرا یک چیز می بیند . طلا ، الماس و چیزهای دیگر. داستان نبرد این افراد بر سر تصاحب این جعبهء اسرار آمیز است.

همانطور که بنظر می رسد داستان پتانسیل بالایی برای ساخت یک فیلم خوب دارد. اما نتیجه چنین نمی شود. دنی گلاور دوست داشتنی، با همان صدای زمخت و بازی زیبایش هم نمی تواند در کنار بازی ضعیف زان و سوبیسکی و صد البته کارگردانی نه چندان حرفه ای کینگ خودی نشان دهد. داستان خوب پیش می رود، اما در انتهای آن معلوم نمی شود که چگونه افرادی که جعبه را ندیده اند وارد این بازی و مبارزه می شوند. فیلم در بعضی قسمتها با رفتار جنون آمیز دخترک جوان شما را غافلگیر می کند، اما همین غافلگیری توسط دیگر عوامل فیلم (مخصوصا خود دختر!) خنثی می شود. در فیلم شخصیتی به نام خانم فروی وجود دارد که توسط ریچارد اوبرین ایفای نقش شده است. اینکه چرا برای بازی چنین نقشی از یک مرد استفاده شده است گره ای از مشکلات فیلم باز نمی کند. بنظر می رسد که کارگردان اوج خلاقیت خود را فقط در انتخاب اسم خانم فروی (اقتباس از شخصیتی به همین نام در فیلم بانو ناپدید می شود (The Lady Vanishes) اثر آلفرد هیچکاک که داستان آن نیز در یک قطار است) صرف کرده است. در کنار تمام این ضعفها، دنی گلاور مانند همیشه می درخشد. ما ایرانیها بازی زیبای او را در فیلم ماندلا (Mandela) در نقش نلسون ماندلا (که بارها و بارها از تلویزیون پخش شده است!) را فراموش نمی کنیم. اما متاسفانه همانطور که گفتم بازی او نیز نمی تواند اثر بازی بد دیگران را خنثی کند.

بنظر می رسد کارگردان تمام تلاش خود را برای غیر واقعی جلوه دادن فیلم بکار می برد. موفق می شود! اما دلیلش را آشکار نمی کند!.

بد نیست بدانید که :

1 - همانطور که در بالا اشاره کردم شخصیت خانم فروی از فیلم بانو ناپدید می شود اثر آلفرد هیچکاک محصول سال 1938 اقتباس شده است. این فیلم یک بار در سال 1979 آنتونی پیج بازسازی شده است. در نسخهء اصل دیم می ویتی و در نسخهء بازسازی انجلا لانسبری نقش خانم فروی را بازی می کنند.

2 - این اولین تجربهء برایان کینگ در مقام کارگردان است. پیش از این او دو فیلنامهء نه چندان قابل قبول و یک فیلمنامهء موفق به اسم سایفر (Cypher) به کارگردانی وینچنزو ناتالی را در سابقه خود دارد.

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
تگ ها : night train ، thriller ، crime ، mystery

ماشین علیه ماشین

نه ( 9 )

کارگردان : شین اکر
نویسنده : پاملا پتلر ، بر اساس داستانی از شین اکر
صداپیشگان : الیجا وود ، جنیفر کانلی ، کریستوفر پلامر ، مارتین لانداو ، جان سی ریلی ، کریسپین گلاور

ژانر : انیمیشین ، فانتزی ، علمی - تخیلی ، ماجرایی
محصول سال : 2009

تگ لاین : زمانیکه دنیای ما پایان یابد ، ماموریت آنها شروع می شود .

موضوع نبرد انسان و تکنولوژی مدتهای زیادی ست که سوژهء بسیاری از فیلمهای سینمایی بوده . از معروفترین آنها شاید بتوان به 4 فیلم ترمیناتور ، و به نوعی به سه گانهء متریکس اشاره نمود . همیشه انسان تا انتهای خلاقیت خود را بکار میبرد تا زندگی کردن را آسوده کند ، و این تا جایی پیش می رود که همین تکنولوژی ساخته دست بشر مانع از زندگی می شود . اما در 9 دیگر انسانی روی زمین باقی نمانده است . بلکه ما شاهد مبارزه ماشین با ماشین هستیم .

9 ، داستان 9 عروسک (ربات ، ماشین ، یا هر چیز دیگری) است که می خواهند با یک ابرماشین مبارزه کنند . داستان فیلم با وجود آنکه بسیار تلاش می کند پیچیده باشد ، بسیار ساده است . حتی شخصیت پردازیها هم چندان چنگی به دل نمی زند . حال و هوا و فضای فیلم هم اگه قبل از Wall - E ساخته می شد ، شاید می توانست تاثیر گذار باشد . شین اکر ، کارگردان و داستان سرای فیلم ، در سال 2005 فیلم کوتاه 11 دقیقه ای با همین اسم 9 ، با کم و بیش همین داستان ، ساخته که موفق به دریافت جایزهء جوری (Jury Prize) از جشنوارهء بندفیلم (BendFilm Festival) برای بهترین فیلم کوتاه و مدال طلای Student Academy Awards شده است . در سابقهء او تنها به دو انیمیشین کوتاه دیگر بر میخوریم : ریشهء ناخن (The Hangnail) محصول سال 1999 با مدت زمان 2 دقیقه ، و استعدادهای شگفت انگیز آقای گرند (The Astounding Talents of Mr. Grenade) محصول سال 2003 با مدت زمان 1 دقیقه . پس ما شاید اولین فیلم بلند شین اکر بر اساس داستان کوتاه ساخته شده توسط وی هستیم .

داستان فیلم من را ارضا نکرد!. حتی نام تیم برتون بعنوان تهیه کننده هم نتوانست جذابیت لازم را ایجاد کند. جنیفر کانلی هم بعنوان اولین تجربهء صداپیشگی در کنار الیجا وود که شاخص ترین کارش بازی در فیلم ارباب حلقه ها است نیز کمک چندانی به بهتر شدن فیلم نمی کند. ایدهء بکار بردن اعداد 1 تا 9 بعنوان کاراکترهای فیلم در نوع خود قابل توجه و جالب است. 1 بعنوان اولین عدد و رهبر گروه پیرمردی است که فقط بدنبال ثبات می گردد، نه علاقه ای به ریسک دارد و نه دلش می خواهد از لاک امن خود خارج شود و مسئولیتش مراقبت از دیگران است . در مقابل آن 9 آخرین ساختهء دانشمند قبل از مرگ است که همه چیز را تجربه می کند و به هر سوراخی سرک می کشد و مسئولیتش نجات دیگران است. عدد مقدس 7 قهرمان آنهاست و وظیفه اش حمایت و دفاع از دیگران است ، 3 و 4 دوقلو و بی کلام هستند که وظیفه آموزش و مشخص کردن مسائل به عهده آنهاست، 8 دارای هیکل گنده و عقلی ناقص است که مسئولیتش نگهبانی از دیگران است، 6 با اینکه هیچ نقش درستی در پیشبرد داستان ندارد مسئولیت هدایت دیگران را عهده دار است، 2 و 5 هم به ترتیب وظیفهء الهام دهی و راهنمایی دیگران را بعهده دارند و به خاطر سادگی و خوب بودنشان به سرعت فدا می شوند. جالب اینجاست که در این انیمیشن به راحتی و دور از انتظار شخصیتها می میرند و دیگر زنده نمی شوند!!. اینکه چگونه 7 بر خلاف هشت عروسک دیگر شخصیت مونث و ماجراجو پیدا کرده است، مشخص نیست. اینکه روح دانشمند که بین 9 عروسک تقسیم شده سرانجامش چه می شود نیز مشخص نیست. اینکه وظایفی که در پوسترهای فیلم برای 9 کاراکتر معین شده چرا در فیلم مشهود نیست هم نامشخص است ! . تنها چیزی که مشخص است این است که این فیلم کمتر از انتظار من بود !.

بد نیست بدانید که :

1 - کریستوفر پلامر که در نقش 1 صحبت می کند ، همان گوینده ای است که در انیمیشن UP بجای شخصیت مانتز سخن می گوید .

2 - این فیلم چهارمین انیمیشن کامپیوتری است که درجه نمایش PG-13 دریافت می کند (یعنی لزوم نظارت شدید والدین بدلیل داشتن صحنه هایی که برای کودکان زیر 13 سال نامناسب می باشد) . سه فیلم قبلی عبارتند از : Final Fantasy: The Spirits Within ، Beowulf و Kaena: The Prophecy .

3 - طراحی 3 و 4 بر اساس دستکشهای باغبانی صورت گرفته است . اگر دقت کنید جای شست را در پشت و قسمت مچ را می بینید .

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
تگ ها : 9 ، animation ، sci-fi ، fantasy

تو قهرمان لعنتی من هستی!!!

گرفتن پلهام ١ ٢ ٣ (The Taking Of Pelham 1 2 3)

کارگردان: تونی اسکات
نویسنده: برایان هلگلند بر اساس رمانی از جان گودی 
بازیگران: دنزل واشنگتن، جان تراولتا، لوییس گازمن، جان ترتورو، جیمز گاندولفینی

ژانر: جنایی، دراما، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: ...

داستان فیلم بسیار ساده است. سرقت یکی از قطارهای متروی شهر نیویورک و گروگان گرفتن مسافران آن در ازاء ده میلیون دلار نقد. تمام داستان در یک بعد از ظهر اتفاق می افتد. هیچ رمز و راز و معمایی هم در کار نیست. یک گروگانگیری، درست از همان ها که در واقعیت اتفاق می افتد با گروگانگیرانی بی رحم که در صورت عدم اجرای خواسته هایشان به قولشان عمل می کنند و به راحتی جان مسافران را می گیرند.

این گروگانگیرها از آن هایی نیستند که به دیدنشان عادت کرده ایم، آن هایی که تنها بلوف می زنند، بی دلیل داد و هوار راه می اندازند، سردرگم و کلافه هستند و دست آخر هم با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند و حتی آرزوی دیدن کشته شدن چند گروگان را به دل بیننده باقی می گذارند. یقیناً به جز حضور دو ستاره مطرح سینما، دنزل واشنگتن و جان تراولتا، آنچه فیلم را سر پا نگه می‌دارد همین خشونت گروگانگیران و دلهره‌ی حاصل از آن است.

تنها صحنه‌های اکشن فیلم قسمت عبور اتومبیل ضد گلوله‌ی حامل پول و موتورهای اسکورت کننده ی آن از خیابان های شهر و قطاری که با سرعت زیاد به آخر خط نزدیک می‌شود بود و بخش اعظم فیلم به مکالمه بین والتر گاربر (دنزل واشنگتن) و رایدر (جان تراولتا) می گذرد. صحبت‌هایی که اگرچه جالب است ولی نمی‌تواند یک‌تنه کمبود‌های موجود در فیلم را جبران کند. بگذریم که خود این گفتگو‌ها هم خالی از ایراد نیست. به عنوان مثال، وقتی موضوع اتهام گابر به گرفتن رشوه مطرح می‌شود، ناخودآگاه این انتظار را در بیننده به وجود ‌می‌آورد که منتظر تاثیر منطقی و پذیرفتنی آن در ادامه فیلم باشد، اتفاقی که هیچ‌گاه نمی‌افتد چه رسد به آن‌که بخواهد منطقی یا غیر منطقی باشد.

از این دست مواردی که نه خرده داستان هستند و نه اثر تعلیقی دارند باز هم به چشم می‌خورد. مثلاً لپ‌تاپی که با آن پسری در حال چت تصویری با دوست‌دخترش است و از آنجا که پس از گروگانگیری ارتباط تصویری مجدداً برقرار می‌‌شود و لپ‌تاپ نقش تنها منبع اطلاعاتی از داخل قطار را پیدا میکند، این فکر به ذهن بیینده متبادر می‌شود که حتماً نقشی حیاتی در فیلم خواهد داشت، که البته به جز شناسایی فیل راموس(لوییس گازمن) به هیچ کار دیگری نمی‌آید. همچنین صحنه کشته یا دستگیر شدن مجرمان که هر بیننده از  وقتی  به جنایی بودن فیلم پی می‌برد بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد نیز خیلی ساده و ابتدایی بود و  چنگی به دل نمی‌زد. حتی از نوشته هایی که گاربر در هنگام گفتگو با رایدر به ذهنش می رسید و بر روی کاغذ می آورد و نویدبخش اندکی پیچیدگی ذهنی بود نیز در ادامه داستان هیچ خبری نشد و اصلا معلوم نشد که مثلاً کاتولیک بودن یا نبودن رایدر قرار است پاسخگوی چه سوالی باشد، جز آنکه خود پرسشی بی پاسخ است.

با این همه به نظر می رسد آنجا که بیشترین تکیه  بییندگان بر جنبه تریلر فیلم باشد، گرفتن پلهام  قدرت این را خواهد داشت که عمده تماشاگران خود را با رضایتی نسبی از سالن سینما به خانه بفرستد.

بد نیست بدانید که:

1. بعد از مرگ فرزند جان تراولتا این اولین فیلمی است که از او اکران می شود.

2. فیلم‌نامه‌ی این فیلم نیز همچون بسیاری از فیلم‌های دیگر برگرفته از یک رمان است. رمانی موفق با همین اسم که در سال ١٩٧٣ منتشر شد و به قدری جالب بود که  پیش از این فیلم، دو بار دیگر در سال‌های ١٩٧۴ و ١٩٩٨، موضوع ساخت یک فیلم سینمایی و یک برنامه تلویزیونی با همین نام قرار گرفت.

3. در این فیلم کاراکتر لوییس گازمن اولین شخصیتی از گروگانگیرهاست که می میرد حال آنکه در نسخه اصلی فیلم (سال 1974) تنها شخصیتی است که نجات پیدا می کند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

پرواز آرزوها

بالا (UP)

کارگردان : پیت داکتر
نویسنده : باب پیترسون ، پیت داکتر
صداپیشگان : ادوارد اسنر (کارل) ، جردن ناکائی (راسل) ، کریستوفر پلامر (مانتز) ، باب پیترسون (داگ)

ژانر : انیمیشن ، خانوادگی ، ماجرایی ، کمدی
محصول سال : 2009

تگ لاین : ...

به دوش کشیدن آرزوی دوران کودکی در تمام عمر، دفن کردن معشوق به همراه آرزوهایش، تنهایی و تلاش برای ثابت کردن حقیقتی که همه دروغ خطابش می کنند، بسیار وحشتناک و غم انگیز است. به جز در حالتی که " بالا " باشد !!!! .

به جرات می توان پیکسار را پیشرو در صنعت انیمیشن حال حاضر دنیا دانست.  جدا از این، پیت داکتر (کارگردان UP) هم قبلا خود را با کارگردانی و نویسندگی شرکت هیولاها (Monsters Inc) و داستان نویسی Wall - E و داستان اسباب بازی 1 و 2 (Toy Story) ، بعنوان یکی از چهره های تاثیر گذار انیمیشن معرفی نموده است.

مانند اکثر انیمیشن های مطرح، شخصیتهای این کارتون نیز بر اساس صداپیشگانشان ترسیم شده اند . کارل (با صدای ادوارد اسنر ، با همان چهره و مهربانی و همان اخم !) پیرمردی 78 ساله که تمام عمر خود را به همراه همسرش الی در خانه ای دوست داشتنی عاشقانه زیسته است، همسرش را از دست می دهد . شما صدای الی بزرگسال را نمی شنوید. کودکی او توسط الی داکتر اجرا شده است و جالب اینجاست که شما صدای کودکی کارل را نیز نمی شنوید!. می توان دیدگاه فمینیستی به این موضوع داشت که دختران با شر و شور دوران نوجوانی خود و داشتن آرزوهای بزرگ، اسیر شرایطی می شوند که در اصل مردان بر آنها تحمیل نموده اند.  الی و همینطور کارل دوران کودکی خود را به عشق بزرگ شدن و سفر به نقطه ای از آمریکای جنوبی (واقع در ونزوئلا) به اسم آبشار پردیس سپری می کنند. این آرزو از پیگیری سفرهای افسانه ای مردی به اسم مانتز (با صدا و صد البته چهرهء کریستوفر پلامر) به این سرزمین ناشی می شود . همین هدف مشترک باعث می شود که این دو کودک کاملا متفاوت مسیر مشترک و زندگی مشترک را انتخاب کنند. فصل آغازین فیلم با نمایش ازدواج این دو نفر، درگیری آنها با زندگی و مشکلشان برای داشتن فرزند همراه است. اما در تمامی این صحنه ها بزرگترین و قوی ترین چیزی که به چشم می آید عشق پاک و خالصانه و دوست داشتنی آنهاست. شما تلاش آنها را برای پس انداز تا رسیدن به آرزوی دوران کودکی را می بینید . اما این پس انداز صرف امور روزمره زندگی می شود تا آنجا که کم کم آرزو فراموش می شود. الی از دنیا می رود و کارل تنها می ماند . تنهایی و غربت کارل به زیبایی، با بیدار شدن و صبحانه خوردنش ، قفلهای متعدد درب و ساختمان سازی در اطراف خانه اش نمایش داده شده است. کارل تصمیم می گیرد رویای خود و همسرش را تحقق بخشد. خود و خانه اش را به هزاران بادکنک رنگی می سپارد و به همراه آرزوهایش پرواز می کند و " بالا " می رود.

در این سفر تصادفا کودکی به اسم راسل (با صدای جردن ناگائی) با او همراه می شود . بر خلاف همیشه اینبار کودک داستان ما باهوش تر از آدم بزرگها نیست ، بلکه به اندازه کافی هم خنگ است!!!. کودکی با آرزویی تقریبا پیش پا افتاده یعنی گرفتن یک نشان برای کمک به افراد کهن سال. شاید بتوان این را نیز کنایه ای به نسل جدید دانست که نسل قدیم با رویاها و بلند پروازیهای خود اکنون در این موقعیت قرار دارند!.  وای بحال شما که آرزویتان تنها آویختن یک نشان ساده به لباستان است!!.

کارل به هدف خود ، داشتن خانه ای در کنار آبشار پردیس می رسد. اما وارد شدن سگی سخنگو به اسم داگ (با صدا و چهرهء باب پیترسون) و پرنده ای عجیب و غریب به داستان مسیر آن به سمتی دیگر منحرف می شود. به گذشته برگردیم!. گفتیم که کارل و الی در کودکی عاشق سفرهای فردی به اسم مانتز بودند. مانتز در بازگشت از آبشار پردیس استخوانهای موجود عجیبی (که البته بعدا می فهمیم همان پرنده بزرگ است) را بهمراه خود می آورد. دانشمندان این استخوانها را جعلی می دانند و همین باعث ترد مانتز که بعنوان قهرمانی برای همه شناخته شده بود می شود. او برای اثبات خودش به آبشار پردیس باز می گردد تا بتواند نمونهء زنده آن موجود را پیدا کند. شاید بتوان بیش از داستان عشق و آرزوی کارل ، انزوا و تلاش مانتز را غم انگیز دانست. تنهایی تا حدی که مجبور به ساخت دستگاهی برای بخشیدن توانایی تکلم به سگها شوی تا تنهایی ات را پر کنی!. تلاش برای اثبات خود به افرادی که بعد از گذشت چندین سال کاملا تورا فراموش کرده اند واقعا غم انگیز است. 

در تقابل کارل با قهرمان دوران کودکی اش، کارل پیروز می شود و می تواند آن پرندهء غول پیکر را نجات دهد. او خانه اش را در آسمان رها می کند و به همراه راسل و داگ به شهرش باز می گردد . خانه نیز راه خود را در آسمان پیدا می کند و به کنار آبشار پردیس می رسد. زیبا ترین و تاثیر گذار ترین صحنهء فیلم (البته از دیدگاه من) آنجاست که کارل بر روی صندلی خود، در خانه اش در کنار آبشار نشسته است و با حسرت به دفتر الی نگاه می کند. اون نمی دانست که در تمام این سالها الی کامل کردن دفتر را ادامه داده است. او عکسهای خود در کنار الی را می بیند که در ادامهء آرزویش برای سفر به آبشار در دفتر چسبانده شده است. اینجاست که حس کشتن آرزوهای الی در کارل با اشکی از بین می رود و لبخندی به نشانهء دلتنگی بر چهره اش می نشیند.

این انیمیشن عالی ست!. تمام تعاریف و تمجیدهایی که از آن تا کنون شده کاملا برازنده و حق اوست . کارگردانی داکتر درست مانند شرکت هیولاها کم ایراد است . با وجود آنکه این فیلم به صورت سه بعدی نیز عرضه شده است ، اما بیشتر منتقدین دیدن نسخهء دو بعدی آنرا بدلیل وضوع و شفافیت رنگها پیشنهاد می کنند. به همین دلیل به تمام دوستانی که تا کنون تنها نسخهء هندی کم این فیلم را دیده اند پیشنهاد می کنم که نسخهء DVD آنرا از دست ندهند .

بد نیست بدانید که :

1 - این فیلم اولین انیمیشن و اولین فیلم سه بعدی است که برای افتتاح فستیوال کن نمایش داده شده است.

2 - با وجود شباهت زیاد چهرهء کارل به ادوارد اسنر ، برای رسیدن به این چهره از حالات و صورت اسپنسر تریسی و والتر متئو نیز استفاده شده است.

3 - باب پیترسون (صدای داگ) دستیار کارگردان فیلم و الی داکتر (کودکی الی) دختر کارگردان است . همچنین اکثر صداهای کوین (پرنده غول پیکر) نیز توسط خود کارگردان اجرا شده است .

4 - در ژوئن سال 2009 ، کالبی کرتین ، دختر بچهء ده ساله ای که آخرین مراحل پیشرفت سرطان (Vascular Cancer) را سپری می کرد ، آخرین آرزویش را زنده ماندن و دیدن کارتون "بالا" عنوان نمود. پزشکان زنده ماندن او را تا زمان تکثیر DVD کارتون بعید می دانستند و از طرفی کالبی توانایی جسمانی کافی برای رفتن به سینما را نداشت. یکی از بستگان آنها با پیکسار تماس می گیرد و ماجرا را تعریف می کند. پیکسار نسخه ای اختصاصی بهمراه کالاهای تبلیغاتی فیلم را برای کالبی ارسال می کند. کالبی بدلیل شدت بیماری نمی توانست چمشانش را باز کند و فیلم را ببیند. مادرش لحظه به لحظه فیلم را برای او تعریف کرد و کالبی در ذهنش به کمک صدای فیلم آنرا تصویر نمود ... هفت ساعت پس از آن کالبی کرتین بر اثر بیماری جان باخت.

5 - در پایگاه اطلاعاتی اینترنتی فیلم (IMDb) این فیلم موفق شده است از نگاه مردم سرتاسر جهان در جایگاه 48 در برترین فیلمهای تاریخ سینما قرار بگیرد . در این فهرست در حال حاضر فیلم شماره 47 تاوان مضاعف (Double Indemnity) محصول 1944 و در رتبه 49 (M) محصول سال 1931 قرار گرفته است . این فهرست داینامیک بوده و هر لحظه در حال بروزرسانی است .

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
تگ ها : up ، animation ، adventure ، comedy

بعضی در ها هیچ وقت نباید باز شوند!!

کورلاین (Coraline)

کارگردان: هنری سلیک
نویسنده:
نمایشنامه از هنری سلیک بر اساس کتابی از نیل گایمن
گویندگان: داکوتا فنینگ، تری هچر، جنیفر ساندرز

ژانر: انیمیشن، حادثه ای، خانوادگی، فانتزی
محصول سال: 2009

تگ لاین: مواظب باش که چه آرزویی می کنی!

کیه که بتونه در برابر وسوسه گشتن و کشف کردن سوراخ سنبه های یه خونه 150 ساله قدیمی مقاومت کنه؟ مخصوصاً اگه یه دختربچه شجاع و کنجکاو باشه که پدر و مادرش وقت زیادی براش ندارند و برادر و خواهری هم نداره که از تنهایی درش بیارن و از هم بازی های سابقش هم دور شده و به جایی پا گذاشته که همیشه بارونیه و همه چیزش ملال آور و خسته کننده است. اینجاست که مجبوره هر جور شده یه راهی برای سرگرم کردن خودش پیدا کنه و خوب چه راهی بهتر از همسو کردن تخیلاتش با رمز و راز هایی که تو دل یک خونه قدیمی منتظر کشف شدن هستند.

در تاریخ سینما، سازندگان فیلم ها و انیمیشن های موفق، به درستی و زیرکی توانسته اند از تاثیری که در بر روی انسان دارد بهره مند شوند. همه دوست دارند بدانند که پشت هر دری چه چیزی مخفیه. گرچه در زندگی روزمره مخصوصا بعد از پشت سر گذاشتن دوران کودکی اون حس رازگونه خودش رو از دست داده ولی خدا رو شکر دنیای سینما هنوز هم  با سخاوت تمام درهایی که در ورای آن ها دنیاهای عجیب و جدید و مرموز انتظارمان را می کشند را به ما هدیه می دهد.

در انیمیشن کورلاین هم دری وجود دارد که اگر دخترک بازیگوش و دوست داشتنی ما جسارت گشودن و گذشتن از آن را به خود راه دهد، با سیلی از حوادث جذاب و باورنکردنی روبرو خواهیم شد.

در آخر باید گفت از آنجا که از شگرد های فیلم هایی از این دست، استفاده از موارد تاثیر گذار بر ضمیر ناخودآگاه بیینده است؛ وجود یک گربه سیاه، یک عروسک دست ساز خبرچین، دو پیرزن فالگیر و آب و هوایی سرد و مه گرفته و خاکستری ضروری به نظر می رسد که خوشبختانه این موارد هم در فیلم رعایت شده و دیگر بهانه ای برای ندیدن این انیمیشن زیبا و خلاقانه باقی نمی ماند.

بد نیست بدانید که:

1. این انیمیشن 100 دقیقه ای بلندترین انیمیشن  ساخته شده با تکنیک فریم به فریم (stop-motion) است.

2. هنری سلیک همچنین انیمیشن کابوس قبل از کریسمس (The Nightmare Before Christmas ) را نیز در سال 1993 کارگردانی کرده است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
تگ ها : coraline ، animation ، adventure ، fantasy

اشتباهی که هرگز فراموش نمی شود

ریچل ازدواج می کند (Rachel Getting Married)

کارگردان : جاناتان دمی
نویسنده : جنی لومت
بازیگران : ان هاداوی ، روزماری دویت ، بیل ایروین ، متر زیکل

ژانر : دراما ، رومنس
محصول سال : 2008

تگ لاین : ...

جاناتان دمی از آن دست کارگردانهای عجیبی است که تقریبا در هر ژانری از خود ردی باقی گذاشته . همه ما او را با شاهکارش ، سکوت بره ها (Silence of the Lambs) محصول سال 1991 می شناسیم . اگر کمی موسیقی دوست داشته باشید احتمال دارد فیلمهای مستندش در رابطه گروه New Order یا هنرمندانی مثل Bruce Springsteen و Neil Young را نیز دیده باشید . اینبار دمی با یک اثر دراما / خانوادگی مهمان شماست ! . نه !!! . اینبار شما مهمان او هستید ! . ریچل ازدواج می کند ! . این عنوان فیلم و البته خلاصهء فیلم است . به همین سادگی !! . قهرمان داستان ما ، کیم (با بازی ان هاداوی) از مرکز ترک اعتیاد می آید تا در جشن عروسی خواهرش ، ریچل (با بازی روزماری دویت) شرکت کند . او که بر اثر یک اشتباه که بدلیل از خود بیخودی اعتیادش بود باعث مرگ برادرش شده است ، همیشه سایهء سردی و عدم اطمینان اطرافیان را بر خود حس می کند . و شاید این فاجعه را هرگز هیچکدامشان فراموش نکنند .

فیلم بسیار ساده است . منظورم از بسیار ساده ، کاملا بسیار ساده است !!! . شما قطعه ای از زندگی را می بینید . بازیگر ها بازی نمیکنند ، زندگی می کنند ! . دوربین تصاویر را ضبط نمیکند ، بلکه زندگی را نمایش می دهد ! . کارگردان تمام تلاش خود را برای هرچه طبیعی تر شدن فیلم بکار برده است . شما کاملا حس می کنید که بازیگران فکر می کنند و حرف میزنند (نه اینکه دیالوگهای حفظ شده را به شما تحویل دهند !!) ، تپق می زنند ، می خندند ، گریه می کنند و آنقدر طبیعی هستند که شما بنظر می آید مشغول دیدن فیلم تدارکات عروسی یکی از اقوامتان هستید که به دلیل گرفتار موفق به شرکت در آن نشده اید !!!! .

فیلم فاقد داستان است ! . منظورم از "فاقد داستان" این هست که شما شاهد واقعه یا رویداد یا حادثه ای نیستید . تنها حادثه ازدواج ریچل است ! . شما شاهد یک زندگی هستید ، یک خانواده با تمام زیباییها و زشتیهایش . شاهد پدری نگران ، مادری بی خیال ، عروسی حساس و خواهری مسئله ساز هستید ! . اتفاقا شاید تنها شخصیتی از فیلم که باور رفتارش به دلنشینی بقیه نباشد و شما احساس کنید که تنها اوست که دارد "بازی" می کند ، همین کیم ، قهرمان داستان باشد ! . پس : اگر خواستار دیدن یک فیلم فاقد داستان ، با اوج هنر کارگردانی هستید ، ریچل ازدواج می کند را از دست ندهید.

بد نیست بدانید که :

1 - جاناتان دمی در حال حاضر مشغول ساخت آخرین اثر خود ، که مستندی تحت عنوان مارلی (Marley) است ، می باشد . این اثر در رابطه با زندگی و آثار باب مارلی ، موسیقیدان برجسته جامائیکایی ست .

2 - این اولین نوشته از جنی لومت است که بصورت فیلم در آمده . فیلم جدیدش مرا به خاطر بسپار (Remember Me) به کارگردانی الن کورتر در سال 2010 اکران خواهد شد . او دختر سیدنی لومت کارگردان شهیر آمریکایی ست .

3 - صحنه رقابت ماشین ظرفشویی که بین پدر و داماد خانواده هست برگرفته از یک خاطره واقعی جنی لومت است که خیلی سال پیش بین پدرش (سیدنی لومت) و باب فاس (کارگردان و بازیگر فقید آمریکایی که در سال 1987 از دنیا رفت) اتفاق افتاده .

پ.ن : سایت خبری صنعت سینما (IRASUN) نقد خوبی رو برای این فیلم نوشته . خواندش خالی از لطف نیست .

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳